طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰

مرا که ناصیه مشتاق سجدهٔ صنم است

بطوف کعبه اگر دیرتر رسم چه غم است

شکسته باش گرت خیر عشق نیست غمی

غمی که عشق بود از کدام عیش کم است

زهر طرف که رود اهل درد کوچه دهند

بملک عشق کسی کو بعیش متهم است

وصال شاهد اندوه را وسیله تراش

که صحبت غم اگر یکدم است مغتنم است

بیمن عشق زنعلین من بتارک عرش

بپای مور اگر طی کنند یک قدم است

رسد اگر ز تو برنا کسی چو من ستمی

برین شکسته ستم نیست برستم ستم است

بدام عشق بسی بایدش پری فرسود

ز مرغ سدره گرفتم کبوتر حرم است

بلوح سینه‌ام ای ناله مشق تأثیری

که عمر ماست که این صفحه تشنه رقم است

فضای کون و مکان بر وجود کردم عرض

همان طبیعت مشتاق گوشهٔ عدم است

بنقش کلک تو محوند قدسیان «طالب»

چکیدهٔ گهرست اینکه زادهٔ قلم است