نه خاطری ز من آسوده نی دلی شاداست
وجود ناقص من چشم زخم ایجاد است
نفس نمانده که با نوحهٔ بر آمیزم
وگرنه زیر لبم موج خیز فریاد است
توئی تو انجمن افروز خاطری ایگل
حدیث غیر تو برگوش رغبتم باد است
جراحت جگرم بی تو با ترشح خون
چنانکه دیدهٔ عاشق بگریه معتاد است
بخون طپیدهٔ شمشیر رشک میدانند
که روز ماتم پرویز عید فرهاد است
دو رویه گرد سرت صف کشیده حورانند
بمجلس توکرا از بهشتیان یاد است
ملایمت کن و فارغ شو از ملامت خلق
که نخل موم ز آسیب تیشه آزاد است
بسینه دست فشار غمش دلی دارم
که پیش نرمی او موم تفته فولاد است
بسوی مرهم عیسی توجهی منگر
به بین که گوشه چشمم به تیغ جلاد است
تذرو شاخچهٔ گلبن گرفتاری
حذر ز سایه سروی کند که آزاد است
بروی لاله و گل رقص میکنم «طالب»
ولی درون دلم پر ز نیش فصاد است