طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶

دل دوش که وصل همنشین داشت

خصمی چو فراق در کمین داشت

شب ناشده صبح گشت گوئی

کین شام سحر در آستین داشت

امشب همه شب دل غم آشام

لب بر لب آه آتشین داشت

گل های بهار انفعالم

شبنم ز ترشح جبین داشت

بر ظاهر دل نبود داغی

این نقش بر آن سوی نگین داشت

هر نافه که میگشود ز آن زلف

خون در دل آهوان چین داشت

هر قطره که میچکید ز آن روی

بوی گل و رنگ یاسمین داشت

خورشید رخش بخواب دیدم

صد همچو قمر تراشه چین داشت

بر خرمن آرزو گذشتم

از خوشه زیاده خوشه چین داشت

یاقوت لب هوس مکیدم

الماس نهان در انگبین داشت

هر گل که ز باغ عیش بشکفت

عطرش بمشام دهر کین داشت

هر روز مرا ز هفتهٔ عمر

ناکامی روز واپسین داشت

نازاده هنوز ترک چشمت

جولانی فتنه زیر زین داشت

هر توسن فتنهٔ که دیدم

داغ نگه تو بر سرین داشت

میرفت و ز حسن جلوه نخلش

صد ناز بهر گل زمین داشت

بخت که گشوده بود کامروز

پیشانی روزگار چین داشت

زین نامه که طی نمود «طالب»

هر فقره هزار آفرین داشت