هوشمندی جگر آشامی و جان فرسائیست
برجنون زن که دراو چاشنی رسوائیست
بعبارات حکیمانه دل از دست مده
زانکه چون غور کنی محض دکان آرائیست
اینکه برظاهر خود هوش و خرد دوختهٔ
گر بمعنی نگری مغز دلت سودائیست
قفل مژگان نگشا تا نکشد دوست نقاب
کین پریشان نظریها خلل بینائیست
گوش بر نغمهٔ عاقل ننهد اهل سماع
رقص این طایفه با زمزمهٔ شیدائیست
گر رفیقان سفر طعنهٔ خامیت زنند
تو همین گوی مقصود جهان پیمائیست
گاه پیمانه کشی گاه عزایم خوانی
ای عنان گیر هوس این چه پریشان رائیست
ماکه از دیدهٔ تجرید بظاهر نگریم
پوست بر پیکر ما خلعت سر تا پائیست
«طالب» این پردگیان حرم معنی را
چهره مگشای که در کیش ادب رسوائیست