صبحش از صفحهٔ جبین پیداست
شامش از زلف عنبرین پیداست
شمع کافوری دو ساعد او
از دو فانوس آستین پیداست
حسن خط ظاهر است از آن گلرو
خوبی حاصل از زمین پیداست
از نگین خانههای حلقهٔ زلف
گل رویش نگین نگین پیداست
عشق زهر است و انگبین اما
زهر پنهان و انگبین پیداست
هر سرموی زلف او «طالب»
نیست بیفتنهٔ چنین پیداست