اسیر عشقم و نازد گلو بهبند مرا
چو طوق فاخته زیبد خم کمند مرا
جنون قوی شد و کارم ز پند و بند گذشت
کنون نه پند اثر میکند نه بند مرا
مرا محاسبهٔ با شبان این ره نیست
تو خواه گرگ شمر خواه گوسپند مرا
باوج عشق سری میکشم ز پستی عقل
اگر چه دون نکند فطرت بلند مرا
بخاک فقر نه آن ریشه کردهام محکم
که سیل جاه تواند ز جای کند مرا
خجل نمود ز تمکین خال بر رخ دوست
بسوز یکدمه بی تابی سپند مرا
چو زنده کردهٔ لعل توام مکش ز نهار
بزهر شیرین یعنی بنوشخند مرا
زبان ز حرف وفا بگسلم اگر چه قلم
کند سبهر جفا پیشه بند بند مرا
ز پند پیر خردمند سر نمیپیچم
که نیست جهل جوانان خودپسند مرا
اگر خروش برآرم ز سوز دل بپذیر
که بهرهایست ز بیتابی سپند مرا
مگر بزهر اجل پی برم ز درد فراق
وگر نه هیچ دوا نیست سودمند مرا
چو شعله زد بدلم سوز عشق دانستم
که پست میکند این آتش بلند مرا
نظر نمیکند ادراک صورتم گوئی
بموی خامه رقم کرد نقش بند مرا
اگرچه مرغ غزلخوان بسی است «طالب» لیک
ربوده زمزمهٔ بلبل خجند مرا