در باغ بیتو نشاء ندیدم ایاغ را
بیگانه یافتم همه گلهای باغ را
هرگه شدم به پرسش حال دماغ خویش
آشفتهتر ز زلف تو دیدم دماغ را
چون جلوه کرد بر دل و جان سوز عشق دوست
جان داغ را فتیله شد و دل چراغ را
چون گم شود براه دل از من نشان مجو
کآواره کرده عشق نخواهد سراغ را