ندارد چون سراب از بود امیدی نمود ما
عدم را تنگ در آغوش جان دارد وجود ما
تو سود خود طلب، مار امکن منع از زیان کردن
که ما سرچشمهایم اندر زیان ماست سود ما
بآه واشک گرم خود جهان را آفتیم آفت
زمین از آتش ما سوزد و گردون زدود ما
زداغ رشک دل آتش زیادت میشود هر دم
زخون خوردن ندارد صرفهٔ مسکین حسود ما
صفای وقت ما بیحاصلان را میشدی حاصل
بگوش درد نوشان میرسیدی گر ورود ما
به پنهان گر سری بارشتههای زلف او دارند
نشان سیلی عشق از بناگوش کبود ما
دل ما بیشریک افتاده در شغل جگرسوزی
ندارد هیچ مجمر بهرهٔ از دود عود ما
ترنج شکر بویا میشدی دل را بکف «طالب»
به سیب آن زنخدان میرسیدی گر سجود ما