شب تیره، روز تیره، به بین روزگار ما
دالخسته، بال، بسته نظر کن بکار ما
گل گل زداغ چون پرطاوس گشته ایم
خجلت برند جمله ز نقش و نگار ما
دایم بکار بوده و هرگز نکرده ایم
کاری که روز واقعه آید بکار ما
خاک از وجود ما شده از بس در اضطراب
خشت لحد گذشته ز لوح مزار ما