طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

چنین که تنگک بیرمیکشد پلاس مرا

عجب که فقر نیارد بدین لباس مرا

چو اهل دل در جمعیتی دگر نزنم

که بس‌خوش‌آمده جمعیت‌حواس مرا

فتاده برسر راه متاع کم قدرم

که بی رواجی من داشتست پاس مرا

خسم خسان جهان جمله قیمتم دانند

نه گوهرم که شناسد گهرشناس مرا

زر وبا زد شهرم باتشم فکنند

که هیچکس نستاند بالتماس مرا

عجب که پیش خسان کج کنم چه گل گردن

اگر چو خوشه بگردن نهند داس مرا

اگرچه میکده‌ام پر کدورتم گوئی

نهاده‌اند ز خشت لحد اساس مرا

چو هجر دوست هراسان چه «طالبم» همه عمر

و زو گذشته نباشد بدل هراس مرا