طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

عشق شیرین کرده در چشمم جهان تلخ را

در شکر بگرفته این حنظلستان تلخ را

میکنم دریوزه زهر از چشم ساقی چون کنم

با دو لب شیرین دهن عاشق دهان تلخ را

خوی بد را بخیهٔ تلخی قند بر روی کار

ظاهر شیرین نمی‌پوشد نهان تلخ را

چون مگس بر چرب و شیرین جهان والدنه‌ایم

شکر میگوئیم آب شور و نان تلخ را

صد هزاران جان شیرین کرده تاراج و هنوز

تیغ او شیرین نمی‌سازد زبان تلخ را

صد هما را سیر میسازیم لیک از زندگی

چون نمک چش مینمائیم استخوان تلخ را

عیش یاران تلخ شد «طالب» غلو در گریه کرد

سدّ ره شو یکدم این آب روان تلخ را

«طالب» امشب وای بر همسایه کز درد فراق

مو بموی جسم غم فرسود جان تلخ را