طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

ز داغ می که گل جیب و دامنست مرا

بکنج غمکده سامان گلشنست مرا

کبوتر دل عالی مقام خویشتنم

بروح ناری گردون نشیمنست مرا

بدور زلف تو در تنگنای سینهٔ ریش

دلی چو توبه هلاک شکستنست مرا

دمی اگر نبود می بحال نزع افتم

چراغ عشرتم و باده روغنست مرا

مقیم کلبهٔ تاریک گلخنم عمریست

که دود دل مژهٔ چشم روزنست مرا

ز گلخنم بچمن آستین‌کشان می‌دید

که باد در کف و آتش بدامنست مرا

بوقت دوختن زخمهای کاری خویش

سرشک غلطان از چشم سوزنست مرا

در چراغ پرستان جرا زنم «طالب»

که آستانهٔ خورشید مسکنست مرا

حیات بخش جهان اعتماد دولت و دین

که صاحب سرو جان و دل و تنست مرا

همیشه باد فروزان چراغ اقبالش

که از دو کون باو چشم روشنست مرا