طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

وقت سحر بناله نکوشد کسی چرا

مستی به بلبلان نفروشد کسی چرا

لب تشنه زیستن دو جهان ذوق دشمنیست

آب از دهان تیغ ندوشد کسی چرا

با آفتاب کس نبود از چه هم سلوک

یعنی بخلق گرم نجوشد کسی چرا

فصل خزان بطرف چمن خامشی خطاست

بر یاد بلبلان نخروشد کسی چرا

آنجا که غمزه نیش به آهن فرو برد

پیراهن از نسیم نپوشد کسی چرا

آزاد زیستن روش سرو و سوسن است

خود را بیوسفی نفروشد کسی چرا

«طالب» چو انتهای ملالت شکفتنست

دایم بشغل گریه نکوشد کسی چرا