طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

شبنم خون خیزد از بوم و برگلزار ما

غنچهٔ گل جوشد از خار سر دیوار ما

صد بهار آرزو گلریز گشت و عاقبت

برنیامد بوی امیدی ز حسرت زار ما

عشق معشوقیست کز یک جلوه در رقص آورد

سبحهٔ جبریل را با رشتهٔ زنار ما

توبهٔ ارباب معنی بازگشت خاطرست

نغمه بر گوشی مزن کو بانگ استغفار ما

نسبت آسودگی با طینت ما تهمتست

ناخن غم بارها کاوید پود و تار ما

در جهان نی مردمی کردیم نی مردانگی

نیم تار از معجز زالی به از دستار ما

ناله را در سینه پنهان دار هان «طالب» خموش

قفل مگشا از در گنجینهٔ اسرار ما