طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

دلا بجام غمی کن امیدوار مرا

که خوش گرفته در آغوش خود خمار مرا

شوم شهید خدنگ بتی که بر یادش

فرشته سجده کند در ته مزار مرا

چنان بیمن دل آلودهٔ الم شده‌ام

که یاد غمزهٔ جانان کند فکار مرا

چه زاهد و چه برهمن زمن برند ارشاد

بهر دو شیوه خرد کرد بیر کار مرا

هزار بانگ انالحق بهر دیار زدم

که هیچکس نزد از بیخودی بدار مرا

تهی برونشدم از گلستان خرم دهر

نه‌گل به جیب هوس آمد و نه خار مرا

بیادگار بدار از من این جنون «طالب»

که عشق داشت ز مجنون بیادگار مرا