مستی ز کوی عشق برون میکشد مرا
سرپا برهنه سوی جنون میکشد مرا
من خود نمیروم ز پی آرزو ولی
تکلیف این طبیعت دون میکشد مرا
ایکاش جذب شوق تو برقع برافکند
تا خلق بنگرند که چون میکشد مرا
هر دم مثلث الم بخت واژگون
بر لوح سینه بهر شکون میکشد مرا
من زلف یار میکشم و دست روزگار
موی جبین گرفته بخون میکشد مرا
ای عشق فکر سلسلهٔ کن که عنقریب
سر رشتهٔ خرد به جنون میکشد مرا
زآنسو هوس بسایهٔ من میدهد لباس
زینسو فنا ز پوست برون میکشد مرا
«طالب» چه حکمتست که خاطر بر نگ و بوی
هرگز نمیکشید کنون میکشد مرا