خو کرده با فغان دل بیحوصلهٔ ما
ناموس وفا برده زبان گلهٔ ما
سرشار کنی جام تغافل گنهت نیست
آگه نهای از نازکی حوصلهٔ ما
هان اهل نظر وقت وداع دل و دینست
یوسف بخرید آمد . در قافلهٔ ما
دردا که نسیمی ز گلستان وفا نیست
با شوخ پریشان هوس ده دلهٔ ما
ما فوج اسیران صف آشفته دلانیم
ها سلسلهٔ زلف توها سلسلهٔ ما
ره بیخس و خارست مبادا بکف پای
ناسفته بماند گهر آبلهٔ ما
«طالب» غزلی سرزده امید که خوبان
بر عشوه نویسند برات صلهٔ ما