عاشق دردیم پس برید دوا را
تلخ مسازید کام رغبت ما را
ای صف اهل هوس نزاع ندارد
آتش ما را، گل بهشت شما را
چشم نپوشد چسان از این دل بیشرم
آنکه رخش آفریده رنگ حنا را
در حرم زلف او درآمده گستاخ
سلسله برپا نهید باد صبا را
بر سر کوی اثر ز شعلهٔ آهم
بال بسوزد کبوتران دعا را
گر کف خاکیت هست بر سر مار ریز
با گل و نسرین چه کار اهل عزا را
کعبه روان پایتان زراه فرماند
قسمت بر دل کنید آبلهها را
حاجت عرض متاع مهر و وفا نیست
نیک شناسیم ما ترا و تو ما را
چاشنی زهر دردمندی عشقت
شربت بیمار ساخته خون شفا را
جام می از کف نهادهٔ عجب از تو
رنگ شفق را به بین و روی هوا را
بر سر خاک گذشتگان گذری کن
محشر جان ساز تربت شهدا را
نور خیالت ز دل بدیده فکندیم
دشمن هم ساختیم آینهها را
تا بکف پای او نهاده رخ از رشک
رنگ نیارم بچهره دید حنا را
جور مکن در لباس رحم که «طالب»
نیک شناسد عتاب و لطف شما را