به که بر باد دهم ذوق گل و گلشن را
رو با تشکده مهمیز کنم توسن را
عندلیبی شده مهمان ره گلزار کجاست
که بدر یوزه فرستم بغل و دامن را
غافل از مصر بکنعان مرو ای باد مباد
که بتاراج دهی نکهت پیراهن را
خانه پر شد ز خیال تو برآنم که زرشک
دست خورشید گریبان بدرد روزن را
رگ گل کرده آن گلچهره هر تار نهالی را
ازین اندیشه گلها داغ شد در سینه قالی را
لوح دل تیرهٔ مشکین رقم آه مساز
حبشی چهره مکن آینهٔ روشن را
آمدی بر سر این خسته بکف تیغ متاب
دشمن اینسان بعیادت نرود دشمن را
نفسی نیست که چون شعله ز دود دل خویش
سرمهٔ دیدهٔ روزن نکشم گلخن را
با چنان دست و چنان تیغ عجب نیست اگر
شوق زخم تو بر اعضا بدرد جوشن را
دانه را خوشه کند بخت عزیزان و بعکس
بخت شوریدهٔ ما خوشه کند خرمن را
با همه سوز جگر لب نگشاید دم نزع
از من آموخته آتش روش مردن را
ناخن طعنه مزن بر دل ریشم «طالب»
من فلک نیستم از دوست بدان دشمن را