بتن بو یا کند گلهای تصویر نهالی را
بیا در جنبش آرد خفتگان نقش قالی را
من و اندیشهٔ بوس و کنار او محالست این
مگر بینم بخواب این آرزوهای خیالی را
ترا باید ز خویش آموختن علم وفاداری
چه حاجت با معلم صاحبان درک عالی را
هنوز اندک شعوری دارم ای ساقی ز من مکذر
بچشم مست خود تکلیف کن این جام خالی را
حجابم غنچه سان در پردهٔ ناموس غم دارد
دریغا کاش میچیدم گل بی انفعالی را
گهی ابر تر و گاهی ترشح گونهٔ باران
بیا در چشم من بنگر هوای برشکالی را
فلک عاجز پسند افتاد منهم در مماشاتش
تتبع میکنم با شیر طبعیها شکالی را
فرنگی شاهدانت ساقی بزمند هان ای دل
صنم میگوی و میکش بادههای پرتگالی را
ز مژگان غزالان خامهها سر کردهٔ «طالب»
رقمزن بر بیاض دیده این اشعار عالی را