ریش گردد سینهٔ کفر از خراش دین ما
نقش گردد پای بت از جبههٔ پرچین ما
خار صحرای قیامت غنچهها بیرون دهد
چوی چکد خون گناه از نامهٔ رنگین ما
در غمت گر بالش نسرین بزیر سر نهم
بوتههای خار سودا جوشد از بالین ما
خصم را را چون نوک نشتر در رگ جان میخلم
گو زبانش لال باش از نغمهٔ تحسین ما
بعد ازین ما و ترنمهای ارباب چنون
چون گلی نشگفت از خاموشی تمکین ما
در غمت گر بالش نسرین بزیر سپهیم
بوتههای خار سودا جوشد از بالین ما
جلوه کن بر صیدگاه عجز ما تا بنگری
ناخن کبک از شکاف سینهٔ شاهین ما
«طالب» از راهب دعائی درحش رندان بسست
تا قیامت گو بکن شیخ زمان نفرین ما