طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

بسکه بر بستر گران شد جسم غم پرورد ما

بعد مرگ از خاک معشوقانه خیز دگرد ما

ما بانوار نفس با صبح توأم زاده‌ایم

بزم دل را شمع کافوریست آه سرد ما

دست بر دامان خورشیدیست ما را کز سفر

نیست فارغ لحظهٔ چون صیت عالم‌گرد ما

آنکه بر دیبای راحت پا باستغنا زند

کی کند بستر خس و خار بلا گسترد ما

صبر دامنگیر شد ورنه باندک فرصتی

طرهٔ غم داده بود از کف دل نامرد ما

ایکه زیت جبههٔ هند و نژادان میدهی

روی چین‌داری عرق، بستر زروی زرد ما

ما در دل بر رخ انفاس عیسی بسته‌ایم

برگ ریزان دواکم دیده باغ درد ما

با تن خاکی زبس آتش مزاج افتاده‌ایم

شعله بگدازد اگر پهلو زند بر گرد ما

همعنان «طالب» ازمصر بلاغت میرسیم

وین غزل بهر عزیزان است راه آورد ما