از باده برفروز رخ شاهدانه را
یوسف نگار کن در و دیوار خانه را
ارباب وعدهگرد رکابت گرفتهاند
آتش عنان مساز سمند بهانه را
مطرب نوای ساده کم از هیچ نوحه نیست
مرغوله ریز کن سر زلف ترانه را
آشفتگی زیارت دل میکند مگر
با سنبل تو قرب جواریست شانه را
آن ترک مست کیست در اماجگاه حسن
کز تیر غمزه کرد مشبک نشانه را
گیرد نشان سجدهٔ روحالقدس لبم
چون بوسه برجبین زنم آن آستانه را
همت ز نیک ناشدنم در بدی فکند
تن در نداد تا بگزینم میانه را
ناکرده سیر غمکده یارب چگونه ساخت
بلبل بطرح خامهٔ من آشیانه را
ما جمله صاحبان زبانیم لیک هست
فرق از کلید خانه کلید خزانه را
از باد پای سعی من ایدل بداردست
کاین توسنی است دشمن جان تازیانه را
بامحرمان زلف توام سینه صاف نیست
تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را
«طالب» هزار پایه برافتادگی فزود
وز کف نداد خیرگی شاعرانه را