طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱

به ایما نکته می سنجد نمی‌دانم زبانش را

خدایا فیض الهامی که دریابم بیانش را

بموئی خاطرم پیوسته در بندست زین دهشت

که با تیغ است الفت متصل موی میانش را

بسودای محبت ایکه بی تابانه می تازی

مقابل کن یکی با یکدیگر سودوزیانش را

بساط سجده از بیرون در بر خاک ره گستر

بس است ای جبهه پر تصدیع دادی آستانش را

زبان تیغ او شیرین ادائی کرد در کارم

بعنوانی که بی تابانه بوسیدم دهانش را

چنین کآشفته میتازد بهر سو شهسوار من

مگر در خواب بیند دست مظلومان عنانش را

خوشا صحرای الفت کز تقاضای کم آزاری

دم شیرست میل سرمه چشم آهوانش را

همائی را که شد منقار گرم از استخوان من

پس از مردن سمند طعمه ساز استخوانش را

نباشد سیم و زر درخورد نظم «طالب» ای گردون

کم از نیسان نه ای لب ریز گهر کن دهانش را