سرم را باز شوری در کمین است
که بی سوز دل آهم آتشین است
بلی دارم بلائی در گذرگاه
که هر دم بیجهت گم میکنم راه
همانا هجر تا زد بر سرم مست
شبیخون غمی در طالعم هست
چنان بینم که از دشت و درو کوه
بمن رو کرده غم انبوه انبوه
چنان بینم که محنت خیل بر خیل
عنانافکنده بر من راست چون سیل
دمادم عقل و هوشم رفته از دست
جنون را گوشهٔ چشمی بمن هست
بگرداگرد خود چندانکه بینم
بلا انگشتری و من نگینم
سرم داغ جنون را جلوگاهست
دلم فرزانگی را عذر خواهست
دماغم بسته ره بر نکهت هوش
بعطر بیخودی بگشود آغوش
بجذب گرد غم طرف جبینم
ربوده نقش چین از آستینم
شده چون گاه پیچیدن دم مار
مرا هر گوشهٔ ابرو گره زار
گل چشمم ز شبنم گشته خس پوش
گرفته خار مژگانش در آغوش
سرشکم با گریبان عشق بازست
بچشمم آستین گرم نیازست
عروس گریه چون طفلان پر خشم
زده صد چاک بر هر پردهٔ چشم
زرخ یکسو فکنده برقع ناز
چنان کز پرده بیرون اوفتد راز
نخستین کرده از گلگونهٔ خون
سفیداب بیاض دیده گلکون
پس آنکه درسواد آن زده چنگک
شبه را کرده با بیجاده همرنگ
چنان کز دل کند کس حرف شک محو
بناخن کرده خال مردمک محو
به آب غازه کش دلداده پنهان
نشسته وسمه از ابروی جانان
شفق را چهرهکاهی کرده از رشک
چو بیند بر رخم گلگونهٔ اشک
هنوزم گریه بر دل پای بر جاست
که غربال فلک الماس پالاست
هنوزم آه نگشوده پر و بال
که دارد ساق عرش از شعله خلخال
ولی. وقتست کز تن جان برآید
باستقبال مژگان تو آید
ز لب گلهای افغان جوش گیرد
جهان را شعله در آغوش گیرد
نفس پیچان چو افعی طی کند راه
جگر بر جوشد از فوارهٔ آه
ز مغز دل کشد نخل فغان قد
سر زلف نفس گردد مجعد
برون جوشد نفس را بیجراحات
خوی خونین ز خفتان مسامات
سپهر از ناله قیراندود گردد
شفق رنگ عذار دود گردد
زمین را در خزان از اشکباری
مثنی کرد دل نام بهاری
گریبان راز باغ چشم گریان
گل اشک وداع افتد بدامان
هر آن طفلی که چشم اندازد از دوش
گریبانش چو دل گیرد در آغوش
جگر بی دیده سازد گریه را ساز
ز چشم داغ شوید سرمهٔ ناز
چو مژگان سر کند الماس پاشی
جراحت را صف مو بر حواشی
لب از خون نکته بر تبخاله گردد
همه تبخاله بر لب ناله گردد
زبان خاید دل از مستی بافغان
ز در نطق گیرد لب بدندان
کنون وقتست کز مستی بر آریم
می هش را کف آسا برسر آریم
دلم از بیغمی دلسرد گردد
سراپایم سرا پا درد گردد
بهچینم جبهه رو در رو نشیند
شکنجم در خم ابرو نشیند
نمک ناسور سازد زخم داغم
چکاند روغن از چشم چراغم
لبم را تازه گردد عهد افغان
زبانم نگسلد دستان ز دستان
یکی بلبل شوم خونین ترنم
کنم نام و نشان بلبلان گم
در آیم در چمن چون بلبل مست.
برسم قمریانم نغمه یکدست
کنم بیگانه گوش رغبت گل
ز گوناگون ترنمهای بلبل
بهر یک نغمه کآمیزم به تحریر
کنم صد طفل را در بیخودی پیر
ولی از غم عجبگر مرغ گفتار
بحرف آلوده سازد نوک منقار
کجا داند کسی کو هوش دارد
که بالخاصیه غم خاموش دارد
ز بوتیمار پرس این صورت حال
که غم پای سرش بشکست در بال