مرا زین پیش دل محو سفر بود
ازین سودا دلم آشفتهتر بود
گهی چون باد بودم در سیاحت
گهی چون موج سرگرم سباحت
قضا را روزی از هامون نوردی
بجیحون جلوه دادم رخت مردی
ز گرد دشت غم تجرید گشتم
حباب قلزم امید گشتم
چو کشتی سینه بر عمان نهادم
چو موج آغوش بر طوفان گشادم
هم از پای تو کل موج فرسا
شتابان تن بکشتی دل بدریا
بهر نقشی که از پی مینمودم
بیابان گونهها طی مینمودم
که ناگه آسمان شورش انگیز
همان افسرده آب آتش آمیز
شکست از عشوههای بد سرشتی
بسنگ موجهای مینای کشتی
من از دهشت که جان از دست دادم
چو اشک خویش در جیحون فتادم
بپای غوطه چندین نیزه بالا
فرو تر تاختم از قعر دریا
بدین آشفته جان آتش اندود
تو گفتی مرکزم تحتالثری بود
چو از تحتالثری گشتم عنان پیچ
که ما تحتی ندیدم زآن بجز هیچ
نظر بر مرکز ناری گشادم
ز سفلی روی بر علوی نهادم
غرض تا فرق سر فرسود پایم
که قعرالبحر شد تحتالثرایم
زمانی همچو غواص گهرجوی
نشستم با صدف زانو بزانوی
پس از موج دوئی زآن زرف خونخوار
برآوردم سری نیلوفر آثار
چه دیدم، لهجهٔ زیبق سکونی
ستان افتاده چرخ نیلگونی
چه دیدم، آسمانی در تلاطم
ز چشم ماهیان در موج انجم
ز کشتی پارها هر گوشه فوجی
ولی هرپاره در آغوش موجی
شتابان تاختم رخش شنا را
بجان بستم یکی زآن پارها را
که گر از عمر باشد رشته واری
ز غرقابم رساند بر کناری
وگر خود گور کام حوت باشد
همانم تختهٔ تابوت باشد
ولی چون بودم از گیتی امانی
ز تار عمر باقی پنجمانی
دو روزی رنج آب و گل کشیدم
پس آنگه رخت بر ساحل کشیدم
در آن ساحل قضا را بیشهٔ بود
که مر جولانگهش اندیشهٔ بود
زمینی مرتفع زآنسانکه افلاک
شدی اجزای او را مرکز خاک
بسطحش قدسیان عرش خرگاه
نمودی فوج یوسف در دل چاه
بهارش لاله جوش سنبل انگیز
نسیمش بلبل آشوب و گل آمیز
گلش روی بتان عشوه پرداز
خس و خارش سراسر جلوهٔ و ناز
ز بوی سنبلش صبح سحرخیز
بگاهٔ عطرریزی یاسمن بیز
در او نگشوده نرگس چشم امید
نگاهش سنبل از جیب هوا چید
لب سرچشمهها در لاله جوشی
چو لعل یار در تبخاله جوشی
ز سنبل یاسمینش عنبر آلود
ز ریحان آتش گلهاش پردود
عبور شبنمش هر صبحگاهی
ز داغ لالهها شستی سیاهی
لطافت پای بند آن فضا بود
که زنجیرش هم از موج هوا بود
درختان کرده جیب آسمان چاک
دوانده ریشهها در مغز افلاک
گشوده بارها بی منت نیش
رگ افلاک را با ریشهٔ خویش
برعنائی همه هم قامت هم
توگفتی زادهاند از خاک توام
کبوترسان ز ساق ریشه پرداز
گرفته عرش را در چنگل باز
هم از لطف هوا بی پیچ و بی خم
سنان نخلهاشان عرش پر چم
بیای هر نهالی فوج افلاک
بسر غلطید همچون میوه برخاک
کشیده سرچنار سرکش از بار
ز آتش طینتی بر مرکز نار
صنوبر مست جام سرفرازی
چو آه عاشقان در اوج تازی
زنخل ارغوان سرکش بر افلاک
یکی فوارهٔ خون از رگ خاک
قد شمشاد با اندیشه همدوش
زمین در سایهٔ زلفش ذره پوش
تو گفتی شاهدی بر ساحت فرش
پریشانکرده مشکین طره از عرش
نهالی گل چو نخل شعله سرکش
ز برج آب بیرون داده آتش
زمین از عکس آن گلهای سیراب
ستان افتاده در آغوش مهتاب
ز عونت زاده سرو جلوه اندیش
چو شوخ سبزچهر آشوبجان بیش
فلک در تاب از آن اشجار موزون
نهال محورش را ریشه در خون
غرض کز طرف آن تلخانهٔ شور
بچشمم جلوهکرد این گلشن حور
چو برمژگان دوید این جلوهگاهم
چو گل بشکفت اجزای نگاهم
بجندین ضعف کز آمد شد آه
گهی بودم بماهی گاه بر ماه
زشستی پای ره فرسوده پیچان
بر اطراف میان چون طرف دامان
دل از ضعف آنچنان در ورطهٔ نوح
تن از افسردگی زآن سان سبکروح
که همچون جذر و مد نور نگاهم
مبدل داشتی آرامگاهم
بدین آشفتگی وین خسته جانی
سراپا پیچ و تاب استخوانی
شدم تا بیشهٔ افلاک نخجیر
که خورشیدش بود یک پنجهٔ شیر
فتاد از بهر تحصیل سلامت
در آن نزهتگهم چندی اقامت
چو بر پای بتی شوریده حالی
فتادم مست بر پای نهالی
عذار تیم رنگ زعفرانی
ریاحین بوس چون برگ خزانی
بآزادی بسر میبردم ایام
نمیدادم تذر وی جلوه بردام
تهی خاطر زفکر خرقه و نان
هوا پوشش غذا برگ درختان
دلی در طرهٔ امید پنهان
سر اندیشه راگوی گریبان
سر از قید کیانی افسر آزاد
بروتن سایه پوش زلف شمشاد
که ناگه از گریبان نهالی
مصور شد هیولای جمالی
بتی دیدم نهان در چادر موی
همه خفتان افعی در بر اوی
بتی بر نخل سیمین سنبل اندای
زچین زلف او صد خار بر پای
پریشان کرده شامی بر سحرگاه
تنیده تارو پود هاله بر ماه
لبی با مریم جان در تکلم
مسیحش طفل آغوش تبسم
عذاری بر گلستان سنبل افشار
برودوشی نهان در جوشن مار
گل از خیل نظر بازان آن روی
نسیم از شانه پردازان آن موی
پی تحصیل کامی زآن برو دوش
نمی آسودی از خمیازهآغوش
بتار موی او دست تمنی
تنیده پودی از رکهای افعی
بمشکین زلف او در جلوهٔ ناز
هزاران زخم دل خمیازه پرداز
بناگوشی زعکس زلف پیچان
چو نهر یا سمین در موج ریحان
بر اطراف عذارش موج رفتار
مسلسل مویها پیچانتر از مار
تو گفتی کآفتاب ارتفاعی
کسوف آورده بر خط شعاعی
زعکس آن بهار عنبر آلود
عذار شعله ریحان، طره از دود
گرفته ابر آن ریحان مشکین
نم از گرداب ناف آهوی چین
بهار عارضش در جوش گلزار
هوای سنبلش در موج زنار
زنرگس فتنه عالمگیر کرده
بمژگان عشوه در زنجیر کرده
فسون غمزه بر چشمان دمیده
لعاب عشوه بر مژگان تنیده
بساط چین زلفش چیده بر ساق
عروق افعیش پیچده بر ساق
طرازان شعله زاری بر گل روی
بهر موئی کشان زنجیری از موی
ز مه خلخال ساق جلوه پرداز
زده تا نوک مژگان غوطه در ناز
بدین شوخی زمانی جلوهگر بود
چو نورم جلوه پرداز نظر بود
ولی غافل که آنجا شوربختی
سری بنهاده در پای درختی
ز داغش سینهٔ در جوش دارد
برو خمیازهٔ آغوش دارد
چو نرگس تاخت با برگ خزانم
شکفتش لالهٔ بر زعفرانم
هراسان سروسرکش راروان ساخت
سمند جلوه را آتش عنان ساخت
کمند طره برکف بافت لختی
پس آنکه بست بر شاخ درختی
برآمد با کمند عنبرین تار
بر آن آزاده نخل سرکشی بار
همانا کان نگارین شاهد کام
پی آزادی از شر دد و دام
بشاخی زآن سرو کاری هوس داشت
چو مژگان خانهای از خار و خس داشت
سبک بر جلوهگاه خویش جا کرد
زمین را بال گسترد هما کرد
مرا ز آن جلوه گل کرد آذر شوق
نهال عود رست از مجمر شوق
شتابان بر سر اندیشه فرسای
شدم تا پای آن نخل فلک سای
ز پیچش مو بمو چون نال گشته
بساق آن نخل را خلخال گشته
برآوردم فغان کای شوخ سرکش
بهر مودا من صد سینه آتش
بگو کز خیل جنی یا پری زاد
ملایک دودهٔ یا حور بنیاد
یکی سنبل نقاب از چهره بگشای
مه از جیب سحابی طره بنمای
نکلم ریز کن لعل تر خویش
فروزان ساز شمع گوهر خویش
چو شوخ این حرف شوق آمیز بشنود
خموشی را ز بند قفل بگشود
بپاسخ گفت کای بیچاره چون من
بدین سویت فنا آورده چون من
نه غلمان دودهٔام نه حور بنیاد
بنی نوعم بمعنی آدمیزاد
منم ناسفته در سفته جانی
ز بحر گوهر بازارگانی
که دیگر باره بحر از تنگی ظرف
صدف وارم ز قعر افکنده برطرف
کنون از بیم پامال حوادث
ز آسیب پرو بال حوادث
در این جولانکه آشوب و تشویش
بلند اقبال دارم مسند خویش
بخاطر اینکه بی رونق فروزی
در آشفته بختی چند روزی
بخلوتخانهٔ عزلت نشینم
چو اصل خویش یکتائی گزینم
مگر چندی کزین محنت برآید
یکی جوهر شناسم بر سر آید
چو این نوشینگهر جوشیدش از لعل
ز دل بشکفت رمز آتش و نعل
زبان دادم بت مهر آزمون را
همان الفت طراز گرم خون را
بر او صد نسخهٔ جادو تنیدم
هزار افسونش بر هر مو دمیدم
صد اعجاز مسیحا رفت بر باد
که تا آن شعله خاکی مرکز افتاد
پس آنکه صد فسون زیر و زبر شد
که آن گوهر بعقدم جلوهگر شد
وز آن پس باهم آنجا نوش برنوش
چوموم و انگبین طفل یک آغوش
بسر بردیم چندان روزگاری
که رست از نخل ما شاخ سهچاری
رقم زد چهره پرداز مه و سال
بموج دامن ما نقش اطفال
شگفت آنجا مرا با شاهد من
بآن بی دامنی صد خار دامن
قضا را روزی از بهر غذاشان
بتسکین لب انگشت خاشان
تنیده پشتهٔ از خار و خاشاک
بشکل ز ورقی بر لجهٔ خاک
فکندم جانب دریا گذاری
مگر در زلف دام آرم شکاری
که مشتی طفل ز آن رزق هوائی
شوند آسوده از انگشت خائی
در این اندیشه آهم درپی سیر
بدریا من بدان زورق گران سیر
که ناگه صرصری بر معبرم تاخت
چنانکز دیدهٔ خویشم نهان ساخت
گرفت آن تند باد با فنا اوج
عذار ز ورقم در سیلی موج
بیک مژگان فشار چشم زارم
رسانید از کناری بر کنارم
کنون سیلی خور طوفان دردم
کز آن فوج محبت زوج فردم
سراسر شورشم زین خار خارست
از آن نیشم جگر طوفان نثارست
دلا مکسل نسیم از گلشن وصل
مکش دست امید از دامن وصل
رهی قرب آشنا در پیش میباش
بهجران نیز وصل اندیش میباش
چو (طالب) تا بکی هامون نوردی
یکی باز آی زین بیهوده گردی