باز خاطر ز عیش دلگیرست
نفس راست بر جگر تیرست
تنم از درد عافیت طلبست
لبم از زهر چاشنی گیرست
محرم دیده گریهٔ زارست
همدم سینه نالهٔ زیرست
جبههٔ گریه ام فلک سایست
قامت ناله ام زمین گیرست
شکرم در مذاق دل زهرست
سوسنم در دماغ جان سیرست
کاوش نغمه های نغمه طراز
بر دلم زخم ناخن شیرست
جیب اشکم لبالب از خونست
زین سبب روی دیده گلگونست
زهر ها در گلوی جان دارم
نیشتر ها در استخوان دارم
یک چمن داغهای خون آلود
در ته آستین جان دارم
یکجهان اشگهای زهر اندود
بر لب چشم خونفشان دارم
آتشین مرغ گلشن عشقم
بر سر شعله آشیان دارم
هم خزان هم بهار در چمنم
خنده بر طرز بلبلان دارم
چون کنم راز عشق را سرپوش
منکه دل بر سر زبان دارم
چون کنم طفل ناله را خاموش
منکه لب بر لب فغان دارم
من کیم خاکبوس در گاهی
جبهه سای در شهنشاهی
وه چه درگاه رشگ عرش برین
فرش او دیده های حور العین
درکمین پایه اش ز غایت عجز
ایستاده سپهر صدر نشین
چون فروش منقش اندروی
گسترانیده بال روح امین
آستانش ز گرد کافوری
توتیا بخش دیده های یقین
بسکه بر ساحتش فشرده ملک
جبههٔ ریش و دیدهٔ خونین
خشتها گشته لخت های جگر
خاک ها گشته سودهای جبین
درگه کیست آن رفیع مقام
که ازو میچکد تراوش دین
درگه پادشاه ملک صفا
نقد حیدر علی بن موسی
آن شهنشاه آسمان خرگاه
که سجود درش چکد ز جباه
آنکه با یاد رفعت قدرش
کند اندیشه بر سپهر نگاه
وانکه با فکر وسعت جودش
دل زند در محیط فیض شناه
آنکهگر جلوهگر شود رایش
بدل تیره تر ز روی گناه
بعد صد سال گر کشد آهی
آینه روشنی برد از آه
جودش ار دستگیر فقر شود
خور کند اکتساب نور از ماه
عدلش ار تکیهگاه عجز شود
حمله بر شیر آورد روباه
لطفش ار تربیت سبیل کند
خاک را خون جبرئیل کند
همتش چون گهرفشان گردد
مایه پرداز بحر و کانگردد
چون کفش آستین برافشاند
فقر در سیم و زر نهانگردد
نام دستش چو برزبان گذرد
ابر از شرم خوی فشانگردد
سکه از نام شوق او بیخواست
از جنین درم عیانگردد
گوهر از ذوق جود او بی گفت
از مسامات کان روان گردد
گر نسیم بهار روضهٔ او
عطر فرمای مغز کانگردد
هر کف خاک تن ز فیض شمیم
عطر گل های بوستانگردد
نظرش چون به تربیت کوشد
جسمها را لباس جان پوشد
خسروا گرچه من کف خاکم
لیکن از آستان ادراکم
چون بکاوند معدن نوشم
در نظر گرچه کان ادراکم
نی غلط گفتم این چه هذیان بود
لال بادا زبان بی باکم
تو گرانمایه ابر فیاضی
من کف خاک آرزوناکم
آرزو اینکه از تراوش لطف
سازی از تیره خاطری پاکم
از تو گر فیض تربیت یابم
عرش بوسد زمین ادراکم
پرتوی از تو گر نصیب افتد
شعله گردد بساط خاشاکم
ذرهئی کز تو تربیت یابد
بر سر آفتاب و مه تابد
میتوانی ز روی آسانی
کردن این خاک را زر کانی
میتوانی بیک کرشمهٔ لطف
ساختن در فن سخندانی
طبع چون من سیه گلیمی را
آنچنان فیض بخش و نورانی
که هم از رشک او شود پر نور
تربت سحر سنج شروانی
هم ز طوفان حمد تست که طبع
میزند موجهای عمانی
هم ز فیض ثنای تست که نطق
میکند این همه دُرّ افشانی
ورنه ناپخته شاعری چون من
کی تواند چنین ثنا خوانی
ای چو من صد هزار مدح طراز
بر در روضهات ثنا پرداز
داورا بخت واژگون کردار
داردم بر در تو شکوه گزار
بر فلک تیره کوکبی است مرا
که ز شبهای هجر دارد عار
قیرگون کوکبی که گر بمثل
سایهاش بر زمین شود بسیار
تا بدامان محشر از اثرش
سرمه خیزد همی بجای غبار
بسکه بر من ز فوج لشگر غم
تنگ شد این فضای بی مقدار
بر دم دشنه می نهم پهلو
بر سر نیش می کنم رفتار
سرمه ناکست دیدهٔ بختم
گرچه شستم ز گریهاش صدبار
چرخ با من ستیزه پردازست
بخت هم با سپهر هم رازست
دوختم لب ز شکوهٔ ایام
زهر باشد فسرده اندر کام
بیش ازین گفتگوی بیتابی
هست بر دوستان درد حرام
بیش ازین حرف شکوه بیادبیست
خاصه بر درگه امام انام
لب فروبند زین سخن (طالب)
بدعا ختم ساز طی کلام
تا بود نور بار چهرهٔ صبح
تا بود مشکبیز طرهٔ شام
تا بود شخص کفر و اتباعش
پایمال عساکر اسلام
آستانت که منبع فیض است
قبلهٔ خاص باد و کعبهٔ عام
از تو معمور باد کشور دین
سایهات کم مباد از سر دین