فرزانه صاحبا منم آن کز غرور طبع
چین جبین باهل سخا میفروختم
کج مینهاد چون سر طبعم کلاه فقر
وارستگی بارض و سما میفروختم
بودم اگر چه از شعرا لیک از سلوک
شأن نجابت امرا میفروختم
هر گوهری که بود بگنجینهٔ غرور
از طبع میخریدم و وا میفروختم
حاجت گرفتهدامنم ارنی دراین بساط
کی عرض خویش چون شعرا میفروختم
میبود گر بفرض خریدار غیرتی
زنجیر طبع سلسله خا میفروختم
میداشتم اگر بمثل هیچ در بساط
ز اسباب خانه تا بهوا میفروختم
میبود افعی قلمم اژدهای گنج
گر شاعرانه مدح و ثنا میفروختم
میداشتم بغیر هنر گر بضاعتی
گر بود گل بنرخ گیا میفروختم
حاجت بلاست ورنه کجا آبروی خویش
مانند شاعران گدا میفروختم
بیچارگی گشود زبانم بعرض حال
ورنه من این متاع کجا میفروختم
در خانه از فروختنی بنده ماندهام
ورنی هر آنچه بدهمه را میفروختم
چون بندهٔ توام نخرد هیچکس مرا
ور میخرید کس بخدا میفروختم
ایکاش میخرید کسی بندهٔ ترا
تا خویش را به نیم بها میفروختم