دارم سر آنکه باقی عمر
در خلوت و انزوا نشینم
بر باد دهم ذخیرهٔ جاه
وزخرمن فقر خوشه چینم
بیرون روم از جوار مردم
همسایگی خدا نشینم
در دیده کشم بمیل الماس
آن سرمه که خلق را نبینم