(طالب) منم که زمرهٔ افراد کون را
دل تازیان بدیدهٔ ادراک دیدهام
هرگه بسهو گوشهٔ چشمی گشودهام
خون در عروق انجم و افلاک دیدهام
آن نقشها که عقل در آئینه هم ندید
من بیگشایش مژه در خاک دیدهام
یا حدت نظر بتهٔ صد نقاب شرم
خوی برجبین شاهد ادراک دیدهام
هرگه گشودهام نظر همت نیاز
در طبع ناز شیوهٔ امساک دیدهام
با صد کلاه شعله سراهل ذوق را
لب تشنهٔ زیادت فتراک دیدهام
بس خون ز ذوق رشته ز سوزن فشردهام
زین جیبها که در طلبت چاک دیدهام
صدره بذوق کاوش نیش خیال خویش
شریان فیض را حرکت ناک دیدهام
آن رازها که در کتب غیب ثبت نیست
من در خطوط جبههٔ ادراک دیدهام
در اول انتعاش می ناب روزگار
چین جبین آخر تریاک دیدهام
این زاهدان ساختهٔ خود فروش را
درجیب سبحه خون دل تاک دیدهام
وین عاشقان سوختهٔ شعله پوش را
در زیر خاک حلهٔ خاشاک دیدهام
اکثر لباسیان فریدون قبای را
پیچان بگردن افعی ضحاک دیدهام
بیخواست حکم فصد ترا دیده از لبم
هرجا که نبض پردگی تاک دیدهام
در پردههای دیدهٔ آشفتگان شوق
جوش ترشح نظر پاک دیدهام
با آنکه درفضای صور خانهٔ وجود
بس نقشها چو صفحهٔ افلاک دیدهام
آسودهام ز تهمت آلوده خاطری
کین جمله را بدیدهٔ ضحاک دیدهام