فلک جنابا ای شاهباز سایهٔ تو
گشاده همچو هما بال بر سر خورشید
زه کمان تو شاید حمایل قیصر
پر خدنگ تو زیبد اتاقهٔ خورشید
عدو ز تیغ وجود تو خسته چون حست
امل ببازوی جود تو بسته چون تعویذ
زرش ز مهر نمودی طراز پیشانی
ببزم عیش تو چون مطرب فلک رقصید
انامل کرمت قفل درج همت را
ز عقد گوهر دندانه دار کرده کلید
مثال قدر تو در آینه تصور عقل
بصورت دل ما غنچه گشت تا گنجید
زشرم روی مشامت نسیم سنبل مدح
عروس ناطقه را در شکنج زلف خزید
ببزم چشم بتان هوشگر بدارد گوش
توان ثنات صریح از لب کرشمه شنید
شبانه مست بسیر چمن شدم دیدم
که گل بذوق کفت شعله شعله میبالید
بدست حکم تو در جرم دستبرد خزان
گلوی باد بریدن توان به خنجر بید
فلک به جبر ستم دست شوکت تو گشود
قضا ببذل درم ناف همت تو برید
نسیم حفظ تو بر لب دمد گر افسونی
توان بذوق لب گل زبان شعلهمکید
بکوی و برزن جودت هزار جا گوئی
گهر بدامن و کف پای بحر و کان لغزید
درآن دیار که رأی تو عرض نور کند
زشرم صبح نیارد شدن چو مهر سفید
ز وصف عیش تو بر لب نهند فاروقش
بملک سینه دلی را که بار غصه گزید
شنید وصف تو چون از زبان حسن زشوق
کبوتر آسا دل در بر کرشمه طپید
اگر نه خلقت رأی تو بودیش در بر
گمان برم که زدی صبح بر در تجرید
عدو زبیم تو چون زیر لب کشد جامی
بدست رعشهٔ بیدش فتد زموج نبید
چو مرغ سدره زشوق حریم احسانت
عجب ندارم گر پر برآورد امید
عروس رای تو آن ماه چهر زهره لقا
که بر شمایل باری نقاب نور کشید
لبش دهد مزهٔ شیر صبحدم گوئی
بعهد طفلی پستان آفتاب مزید
عموم تربیت خاص پرورت سازد
نژاد قطره به صلب سحاب مروارید
هم از تراکم امواج اشک شامش بود
صباح خصمت اگر دامن تبسم چید
زخاک پای تو سرشد حکایتی دیدم
که آب در دهن چشم توتیا گردید
بپاسداری خوی تو میکشم ز خسان
کرشمهئی که نمییارم از کرشمه کشید
نوای وصف تو زد طوطی لبم با خصم
زغم چنان که شکرخای او جگر خارید
دمیدمش چو بگوش این فسون بداز اعجاز
زرشگ افعی واری بخویشتن پیچید
نثار شهد منش تلخ کرد آنسان کام
که خون حنظلیش در عروق نطق دوید
بخشم گفت بس آنسو فتاده اغراقات
که رو دهد شعرا را بگاه گفت و شنید
بدطنز گفتم کای ژاژ خای یاوه سرای
نبود گفتهٔ من نیشتر چرات خلید
هر آنچه طی شد در وصف صاحب از کم و بیش
ثبوت دعوی صدقش بنطق بنده رسید
ببحر نسبت آندست محض دعوی نیست
چهار شاهد عدل آرمت بصدق شهید
اناملش صف ماهی و تیغ تیز نهنگ
شکنج آستینش موج وجود مروارید
تشابهش بفلک نیز نزد طبع سلیم
مبرهن است ببرهان صدق بی تقلید
دو دست جوزا، رخ زهره، لب سهیل یمن
فروغ ناصیه مد رأی انورش خورشید
شگفت غنچهٔ مهرش بده بدل مژده
وزید نکهت خلقش ببر بروح نوید
کشید دست جلالش شکوه کسری را
بر ابروی قدم عهد وسمهٔ تجرید
بزم عشرت او ارغنون سینهٔ چرخ
فکار گشت بمضراب غمزهٔ ناهید
عنان خامه بتابم ز وادی غیبت
سوی خطاب که هنگام اختتام رسید
همیشه تا که بود از بقا بگیتی نام
همان دو دست در آغوش دولت جاوید
قرین پیکر اجلال حلهٔ قیصر
طراز تارک اقبال افسر جمشید