طالب آملی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۲ - در توصیف اسب خود گوید

استخوان پوش مرکبیست مرا

که سر از سیمیا برون آرد

خونچکان موشکی که دورانش

از کف گربه‌ها برون آرد

آنچنان ضعف بر تنش غالب

که نفس با عصا برون آرد

عنکبوت از طویلهٔ مگسش

به طناب هوا برون آرد

با چنین ضعف معده‌ئی دارد

که دمار از گیا برون آرد

آتشین معده‌ئی که گاه نهیب

چون دم اژدها برون آرد

دو جهان را کند بکام و هنوز

نفس ناشتا برون آرد

جذب امعاش برگ کاهی را

از دم کهربا برون آرد

نا رسا گردنست نتواند

که سر از جیب پا برون آرد

ورنه هر دم ز منفذ سفلی

نیم هضم غذا برون آرد

عرش سوزد گهی که از سردرد

شیههٔ اشتها برون آرد

ارزنی را بانجذاب نفس

از حضیض ثری برون آرد

جوع کلبی فشاند آروغی

کز سر امتلا برون آرد

چون نگاهی ز کرس خانه چشم

بهر جذب غذا برون آرد

سیلی انعکاس نور نظر

دیده‌اش از قفا برون آرد