زهی سرفرازی که براوج چرخ
بنور رخت چهرهٔ ماه نیست
تو آن یوسفی مصر اقبال را
کز اخوانت اندیشهٔ چاه نیست
نه گرگی بگیتی توان یافت هم
که از بیم تیغ تو روباه نیست
غلام است ترک فلک مر ترا
چو بدخواه تو در عرب راه نیست
لباس تو میبافد از تار مهر
عبث چرخ بافنده جولاه نیست
توئی لایق خلعت خسروی
دگر کس درین سبز خرگاه نیست
بغیر از تو زیر فلک هیچکس
برازندهٔ خلعت شاه نیست
جهان صاحبا میرسانم بعرض
حدیثی گر از بنده اکراه نیست
ره تهنیت گر نرفتم بچشم
زبان من از عذر کوتاه نیست
تراشیدگانند یکسر سپاه
کسی را چو من تبره پرکاه نیست
بزمی که موئی نگنجد در او
شدن بادو گزریش دلخواه نیست
بهشت است بزم تو و در بهشت
من نا تراشیده را راه نیست