ای سحاب از تو در شکنجهٔ فیض
در دریای دن فرست مرا
رشگ فرمای ماه نو قدحی
زآن متاع کهن فرست مرا
شعلهگون شبنمی که جلوهٔ آن
لاله سازد سمن فرست مرا
مدتی شد که تیره انجمنم
شمع مینا لگن فرست مرا
مغز روحم نسیم مشتاقیست
گل ساغر چمن فرست مرا
خون لعل بدخشیت گر نیست
خال مشگ ختن فرست مرا
هندوی چند گشته بیسر و پا
همه سیمین کفن فرست مرا
صنم نشأه را پرستارم
سبحهٔ برهمن فرست مرا
مردم چشم بی کسان یعنی
آنچه گفتی بمن فرست مرا