طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۵ - قصیده در منقبت مولای متقیان علی (ع)

زدم خوش در جوانی بر بساط معصیت پائی

کنون در بزم طاعت نیست چون من مجلس آرائی

چه شد گر می‌کنم بی‌باده مستی بلبلم بلبل

نباشد مستی مرغ چمن محتاج صهبائی

گناه می‌کشی را عذر گفتم کیستم آخر

که آرم در سجود خویشتن هر لحظه دم مینائی

کشیدم قطره‌ئی چند از ندامت تلخ‌تر و اکنون

ز شرم آن گنه می‌بارم از هر دیده دریائی

ببزم دهر کردم های‌هوئی چند و می‌ترسم

که بار آرد بحشر آن های‌هویم وای و ویلائی

درون از لوث عصیان شسته‌ام امیدوارم

که در دل نگذرد از هیچ نوعم دامن‌آلائی

لبم را زمزم توفیق شست از لای خم دردی

من و تایب شدن و آنگه بچون هندوستان جائی

چراغ فسق را بی‌نور دیدم در نفس کشتم

بشمع مرده نتوان زیست در تاریک مأوائی

مکرر گشت عصیان تاکی این آلودگی تاکی

خجل گشتم خجل زین پس من و سامان تقوائی

پشیمانی ز جرمم رهنمای توبه شد آری

نباشد چون ندامت عاصیان را توبه فرمائی

عیار نقد هر ناکردنی سی سال سنجیدم

جوی حاصل نشد از هیچیک دل را تسلائی

بخواب آیند هرگه دیو تمثالان اعمالم

جهم از خواب و اندازم بعالم شور و غوغائی

بهندی شاهدانم بود عیشی بیش ازین شیرین

بحمدالله کنون باغیر یارم نیست سودائی

ز خوبان غیر مطلوب حقیقی نیست منظورم

نه داغ یوسفی در سینه دارم نی زلیخائی

گلی پژمرده تاکی چون چمن نادیدگان جویم

کنون جز با عروس غنچه‌ام نبود تمنائی

نظر بازی کنم با قامت طبع بلند خود

دلم را گر فشارد آرزوی قد رعنائی

گلی از گلستان خاطر خود چینم و بینم

اگر غالب شود بر طبع شوق روی زیبائی

برون آرم چو خار از پای نیش رغبتش از دل

نگاهی گر خلد در خاطرم از چشم شهلائی

گریزانم ز مجلس گرچه بزم قدسیان باشد

وگر خلوت بود کنج لحد به نیست زین جائی

دماغ ازدحامم نیست مشتاقم که یکچندی

بخود بزمی بیارایم نهان در کنج تنهائی

بدآئین بندی بازار خلوت میروم (طالب)

که دارم با وجود کامل خود میل سودائی

مکرر شد بچشم اطلس و دیبا خوش آن دولت

که فرشم بوریائی باشد و مسند مصلائی

خدا دارد روا گر خون تلخ‌رز خورد روزی

به شیرین گوئی من طوطی مستی شکرخائی

اگرچه رقص مستان روح را در وجد می‌آرد

سماع صوفیان هم نیست خالی از تماشائی

زبان در ذکر استغفار و دل در طاعت شیطان

معاذالله نمی‌باشد بتر زین عشق سودائی

ز راه جرم و طاعت هم ضعیفم هم قوی نبود

به ضعف طاعتم پیری بزور جرم برنائی

بمر گم صورت اعمال زشت از دیدهٔ خاطر

نشد غایب کنون هم در نظر دارم هیولائی

زهی نقصان عقل و دانش و هوش و خرد دیدم

نصیب کس مباد این سودها در هیچ سودائی

زملک معصیت سامان غربت کرده‌ام اکنون

به صد افتادگی در راه طاعت می‌کشم پائی

چو مار از جوشن آز و هوس عریان شدم اکنون

من و میدان نفس کافر و شمشیر برائی

برو ساقی مشو شیطان ما از کف بنه ساغر

کداهل تو بدرا با جرعه نوشان نیست سودائی

ننوشم می اگر در مجلس روحانیان باشم

بغیر از ساقی کوثر نخواهم باده پیمائی

امام انس و جن شاهی که نبود منکر ذاتش

مسلمانی یهودی کافری گبری و ترسائی

خطیب هفت منبر شاه دین داماد پیغمبر

که بر منشور ایمان همچو نامش نیست طغرائی

گل سرخ گلستان شهادت حیدر صفدر

که در فردوس نبود مثل رویش ورد حمرائی

امیر نحل کز نیش سنانش نیست حاسد را

درون چون خانهٔ زنبور بی‌شوری و غوغائی

ز دامن ذره‌ئی گر خاک کویش در هوا رقصد

فشاند بیضه‌های نور هر یک رشک بیضائی

کف بی آستینش در کنار سایل افشاند

جواهر خوشه‌ها هر خوشه چون عقد ثریائی

سر آن روضهٔ پر نور گردم کز دو منزل ره

شود بینا اگر بویش رسد بر مغز اعمائی

چنین کز مرقدش در دیده حاضر مرقدی دارم

بود هر گردش چشمم طواف کوی بطحائی

بگردون روح مریم دامن انفاس او گیرد

پی احیا اگر باید مسیحا را مسیحائی

فلک را لاف همچشمی او باشد چنان کز چپل

دم از خویشی زند با در دریا سنگ خارائی

بسمت مرقدش در هند گر زلف هوا بوید

زکامی را رسد بر مغز عطر راحت افزائی

بر آن گور منور چشم کوری گر ز دور افتد

چکد خون از دلش خود گو چه باشد خال بینائی

درآ در وادی شوقش که در هر پای دل بینی

هزاران خار و در خاری بشیرینی چو خرمائی

برابر گر ندارد کج نظر ترجیح هم ندهد

ز جنت صد گل از راه نجف خاشاک صحرائی

نداز بیم خلیدن پای دل زآن خار ره دزدم

ادب نگذاردم کان خار را بر سر نهم پائی

ندیده باغبان دهر نی من بعد هم بیند

ریاض ملک را چون ذوالفقارش نخل پیرائی

دل حاسد معمائیست بس مشکل‌گشا اما

زبان تیغ او آسان گشاید هر معمائی

همین حبل‌المتین کافی بود خلق دو عالم را

بذات او تولائی ز غیر او تبرائی

بجز سوداگران کشور مهرش ندیدم کس

که نفروشند در بازار او دینی به دنیائی

کف پاگر بود نازک‌تر از برگ گل جنت

محالست اینکه از خار ره او یابد ایذائی

بآب تیغ زهرآلود او بازد لب دشمن

همان عشقی که بازد مور با شهد مصفائی

ز هی سر الهی کز گل کیفیت ذاتت

نزد بر سرگل تحقیق فهم هیچ دانائی

غلامان ترا کمتر غلامم یا ولی‌الله

بداغ بندگی پیشانیم را زیب و تمغائی

اشارت گونه‌ئی کز دیده آب گوهر افشانم

اگر صحن حریمت را بود در کار سقائی

بدل صفرای خصمی تا بکی بدخواه را جوشد

به تیغ عصر می‌بنشان دلش را جوش صفرائی

دلم ده دل، که با شمشیر مهرت در مصاف دین

زخون دشمنان جاری کنم هرسوی دریائی

ترا دارم جهان گو خصم شو آفاق گو دشمن

چه پروا هرکه را باشد بعالم چون تو مولائی

چو از مهرت سپر در سر کشم برفرقم از گردون

اگر شمشیر زهر آلود بارد نیست پروائی

بزرگا، دستگیرا، رحم کن از پنجهٔ عجزم

مکش دامن که در محشر ندارم جز تو ملجائی

یکی شمع فرو مرده ز باد دامن عصیان

مسیحا از دم پاک تو دارم چشم احیائی

کیم کز رشتهٔ جان بافم آنگه در براندازم

مزارت را یکی صندوق پوش دست بالائی

ولی از عمر اگر یابم امان خواهم فکند آخر

بزیر هر گلم از پردهٔ دل فرش دیبائی

دام ده دل بامداد توجه تا برون آرم

گلیم خویش را پاک از چنین خونخوار دریائی

بکف دارم یکی حکم شفاعت از شه یثرب

نه طغرای تو این پروانه را می‌خواهم امضائی

ندارم آرزوی هیچ مطلب یا ولی‌الله

جز این دولت که در مدح تو گویم شعر غرائی

زبانم را عذوبت بخش تا برشأن اولادت

بنظم و نثر هردم سر کنم شایسته انشائی

حریمم ساز در تحریر نعت و منقبت زآنسان

که نبود خامه‌ام در خواب هم بی شغل املائی

طلبکار رسوم شرع کن هرموی (طالب) را

که نبود در جهان بیچاره اسم بی‌مسمائی