سحر که غنچه گشاید گره ز پیشانی
زند دم از دم عیسی نسیم بستانی
سحر که بلبل هجر از نوای تازه وصال
به نغمههای دگرگون کند غزلخوانی
سحر که طرهٔ پیچان مشکسای نسیم
بطرف عارض گلبن کند پریشانی
سحر که از اثر امتزاج شبنم و باد
هوای باغ زند موجهای عمانی
سحر که ابر گشاید بساط فیض و کند
بصد هزار دل و دست گوهر افشانی
سحر که مژده بران صبا به تحفه برند
نسیم یوسف مصری به پیر کنعانی
سحر که روح مزاجان نثار دوست کنند
شرابهای تهی از غبار جسمانی
ز دست زهره جبین ساقیان نیم خمار
که داد غمزه دهند از نگاه پنهانی
سحر که صومعه داران درد نوش زنند
هزار نغمهٔ مستانه در خدا خوانی
سحر که توسن طبع سخنوران جهان
کند بساحت اندیشه تیز جولانی
برسم سیر برون آمدم زکلبهٔ ناز
قدم کشان و خروشان چنانکه میدانی
هزار زمزمه بر لب چو باد نوروزی
هزار آبله در دل چو ابر نیسانی
زجیب تا بکنار و ز فرق تا بقدم
بخون برآمده چون قطرههای مژگانی
ز سینه فوج کشان نالههای بیتابی
ز دیده موج زنان گریههای حیرانی
خراش ناخن الماس ظاهر از رخ زرد
چو نقش سکه ز پیشانی زر کانی
ز چاک سینه عیان شعلهئی که بتوان ساخت
ز هر شراری از او دوزخی بآسانی
دل خرابه ز داغ درم کجا گنجی
که خفته بر سر آن گنج آه ثعبانی
بدین صفت که شنیدی همیزدم گاهی
بدل خیال پریشانی پریشانی
که ناگه از اثر گریههای پیدائی
که ناگه از مدد نالههای پنهانی
رهم بجانب گلزار طبع خویش افتاد
که باد بر گل او بوی فیض ارزانی
شکفته گلشنی آمد بدیدگاه نظر
که بود داغ دل روضههای رضوانی
دراز خجسته چمن فوج فوج گلبن فکر
نشسته پای بدامان ز پاکدامانی
طراز گلشن از غنچه های معنی بکر
که روح را سزد از تکمهٔ گریبانی
تمام نیم تبسم چو غنچهٔ لب یار
ولی بوقت شکر خندههای پنهانی
ز روح پروری قطرههای شبنم فیض
رطوبت گل آن گلستان روحانی
بدان رسیده که درصحن آن شکفته چمن
توان گلاب گرفت از هوا بآسانی
دمی درآن چمن از روی ذوق کردم سر
غزل سرایان چون عندلیب بستانی
چو دیده کامستان شد ز سیر آن گلشن
بنطق گفتم کای بلبل خوش الحانی
چه خوش بود که یکی دسته گل ازین گلزار
بری بدرگه آن قبلهٔ سخندانی
ستوده آصف جم رتبه میر ابوالقاسم
که زیبد او را هنگامهٔ سلیمانی
سخنوری که احادیث جانفزاش دهد
جلای سامعه چون استماع قرآنی
سخنوری که بایمای طبع موی شکاف
نگفته نکته کند حل آن بآسانی
ضمیر دانی کز یک توجه خاطر
کند محاسبهٔ حادثات امکانی
دمی که خضر کفش کلک در بنان گیرد
بروی صفحه زند موج آب حیوانی
ز جیب خامهٔ او گر صبا برد عطری
بنقش خامه شود زنده صورت مانی
زیاد شعشعهٔ رای او دل اعمی
شود بحدی ظلمت زدای نورانی
که در سواد شب تار هجر بتواند
ز پشت دفتر خواندن خطوط دیوانی
همیشه خامهٔ مشکینش از صریر وسواد
چو برصحیفه دهد داد معجز افشانی
بگوش وهم زند نغمه های داودی
بچشم عقل کشد سرمهٔ سلیمانی
بوصف فطرت عالیش نکتهئی گویم
کز استماع شود عقل محو حیرانی
کجا قرار گرفتی سمند ادراکش
اگر نکردی این عرصه تنگ میدانی
صبا ز گلشن طبعش که رشک فردوس است
چو سوی باغ برد نکهت گریبانی
عجب ندارم اگر غنچه از نهایت ذوق
شگفته سر زند از گلبن گلستانی
خدایگانا مدح تو حد (طالب) نیست
اگرچه نازد بر نطق او ثنا خوانی
چراکه عرصهٔ وصف تو آن وسیعتر است
که طی کند ره آن صد هزار خاقانی
چو نیست حد ثنایش ره دعا گیرد
دگر نسازد ازین بیش قصه طولانی
همیشه تا ز نسیم بهار عطسهٔ صبح
شود شگفته دل غنچه های بستانی
شگفته باد گل روی دولت تو چنان
کز او برد گل خورشید طرز خندانی
موافقان ترا باد تا خزان ابد
گل حیات بگلزار عیش ارزانی
مخالفان ترا باد در دمی صد بار
ز شغل زندگی خویشتن پشیمانی