طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۷ - تجدید مطلع ثانی

مباش مانع چشم از نگاه پنهانی

بکن بقاعدهٔ ناز آنچه میدانی

سرم فدای تو دست از جفا مکش که مرا

چو اهل دل بستم خواهشیست پنهانی

جفا خوش است چه قلبی بود چه مصلحتی

ستم نکوست چه وصلی بود چه هجرانی

ز غم به نسبت عشق تو لذتیست مرا

که تشنه را نبود از زلال حیوانی

ز ناشکستگی روی بخت خود شادم

که چین زلف تو می‌رقصدش به پیشانی

غنیمت است کز آن قوم نیستم که کنند

جبین صیقلی بار درد سوهانی

گهی بسپوگر از دست غم چو بی‌تابان

زبان بزهر شکایت زنم ز نادانی

همان نفس کنم از مارگزه دندان‌وام

پی گزیدن طرف لب پشیمانی

فضای حوصله‌ام دل در آن قدر میدان

که غم لگام بتازد سمند جولانی

بلی چرا نبود دستگاه حوصله‌ام

که جرعه نوش همان ساغرم که میدانی

گدام ساغر پیمانهٔ عنایت دوست

که باد برلب ارباب فیض ارزانی

چراغ انجمن دهر میرزا غازی

کز اوست روشن این هفت‌کاخ ظلمانی

ز عکس ماهچهٔ رایت جلالت اوست

جبین آینه رویان چرخ نورانی

دم ترشح ابر کف سخاش نهد

حباب بر سر دریا کلاه بارانی

غبار توسن او چون ره شرف سپرد

بگرد او نرسد سرمهٔ سلیمانی

قدح بدور لبش زهر نوشد و ننهد

ز دست خضر دهن بر زلال حیوانی

صدف بعهد کفش بکر میرود نکند

قبول نطفه ز صلب سحاب نیسانی

بصفحهٔ رخ خورشید وصف او دیدم

که می نوشت عطارد بخط دیوانی

گهی که پنجهٔ جودش گهرفشان گردد

سپهر گوید شکر فراخ دامانی

دمی که توسن عزت سبک عنان گردد

زمین عرق کند از شرم تنگ میدانی

حسود را برد از رشگ خوان احسانش

بلقمهٔ جگر خویش تیز دندانی

بعهد او گله‌مندی ز دهر نتوان یافت

بغیر جغد که نالد ز قحط ویرانی

دو مطلعم چو دو خورشید سر زد از لب نطق

بیک توجه خاطر ز فیض یزدانی

بمطلع سیمش میکنم حدیث درست

که دل نیافت گشایش ز اول و ثانی