یوسف نیم اما ز چه بیجرم و گناهی
بختم سرِ پائی زده افکنده بچاهی
چاهی چه یکی گلخن پرحسرت و دردی
نی نی غلطم دوزخ بی آب و گیاهی
جز دود دلم همنفسی نیست که با او
گاهی گلدئی سر کنم از بخت سیاهی
دل بر مژه دارم چه عجب گر بودم فاش
هر دانهٔ اشکی گهر افسر شاهی
چون گریه نجوشد که مرا بر دل بیتاب
هر دم رسد از غیب غم حوصله کاهی
بر گوش فلک نالهٔ زارم رسد از ضعف
مانند طنین مگسی از بن چاهی
ای منکر سوز دل و آشوب دماغم
یک ره بغلط جانب این خسته نگاهی
(طالب) چه زبو نیست زبان گله دربند
پس ختم غزل کن به ثنا گوئی شاهی
از حادثه آخر چه هراسی تو که داری
چون سایهٔ اقبال شهنشاه پناهی
آن شاه جهانگیر که در گلشن بختش
هر سبزه که روید بود اقبال گیاهی
سرپنجه زند با مدد نیّر رایش
هر سایه بخورشیدی و هر هاله بماهی
بادی نوزد از کف جودش که بر آن باد
امید به هر گام نگیرد سر راهی
خورشید و قمر دست زد فرق سپهرند
شایستهٔ آن سر بکف آرد کلاهی
انصاف گواهست که از نسل سلاطین
ننشسته چو او شاهی برمسند جاهی
اوصاف وی آن نشأهٔ فیض است که از خاک
سرچشمهٔ خورشید گشاید بنگاهی
گر نیم اشارت بود از ابروی عدلش
با صد سپه برق شود چیره گیاهی
از دانهٔ گوهر شودش خوشهٔ گرانبار
بر مزرعدای کافتد زآن چشم نگاهی
گردون که سراپای تنش دیدهٔ بیناست
کم دیده چو خاک در او ناصیه گاهی
خورشید که گوئی گل دستار سپهر است
در دیدهٔ رایش بود از جنس گیاهی
تیغش سر بدخواه رباید ز تن آسان
زآنسان که رباید ز سر دزد کلاهی
سنجید قضا، بود بمیزانش برابر
یک حمله از او وز طرف خصم سپاهی
با سوز جگر هر نفس اندیشهٔ تیغش
در سینهٔ اعدا شکند دشنهٔ آهی
چون قبضه بکف جانب میدان کند آهنگ
کز ناوک پران شکند قلب سپاهی
آرد سوی پیکانش بدریوزهٔ مژگان
هر داغ دل دشمن او چشم سیاهی
جز خنجر لرزانش بسر پنجه که دیداست
یک شعله بر او تعبید آشوب سپاهی
غیر از علم تیغ بدستش که شنیده است
کز چشمهٔ حیوان بدمد زهر گیاهی
از بیم نی کاه ربا سنگ سنانش
کاهید سراپای عدو چون پرکاهی
برحدت شمشیر زبانش بتن خصم
هر موی بخون گشته خضابست گواهی
دشمن ز دم خنجر الماس گذارش
چون بهر هزیمت کند اندیشه راهی
هرگام که گیرد ز گرانباری او باز
افتد ز نشان قدم خویش بچاهی
گیرد بدو دست از مدو خورشید سر خویش
چون مست غضب برشکند طرف کلاهی
گو صبح بکن خلعت رایش ز تن چرخ
کآن حلد نزیبد بچنین قد دوتاهی
بر فرق سها کس ننهد افسر خورشید
کآن سر نبود درخور این جنس کلاهی
شاها توئی امروز که برذات تو ختم است
چون شیر زدن یک تنه برقلب سپاهی
شمشیر تو چون شیر شکاری دم هیجا
برمیمند گاهی زده بر میسره گاهی
چشم تو برآنم که چو گلگون شود از خشم
خون از رگ الماس گشاید بنگاهی
تا ماه فلک سیر ببهر شامگه از ناز
مستاند بسر بر شکند طرف کلاهی
هر گوشهٔ نعل سم یکران تو بادا
بر چرخ نمودار کلد گوشهٔ ماهی