ایدل صفای نشأه ز جام جهان مخواه
خوش جوهری ز آیینهٔ آسمان مخواه
جز اشتداد شعلهٔ زاغ از مکان مجوی
جز امتداد رشتهٔ درد از زمان مخواه
برنوش خانهٔ فلکی چون مگس مجوش
عنقای قدس باش حلاوت ز خوان مخواه
اخگر بشعله حل کن و در کام زخم ریز
مرحم طلب ز خانهٔ عیسی نشان مخواه
تحریک نغمه از حرکات نفس مجوی
تسکین نالهٔ از سکنات زمان مخواه
بشناس گوهر خود و در جیب کان گریز
مسند نشینی و کله خسروان مخواه
تحقیق چو تحریف تو شد همزمان مجوی
توفیق چون رفیق تو شد همعنان مخواه
بخل سپهر و ظلم کواکب ترا بس است
عدل و کرم زحاتم و نوشیروان مخواه
گرصد خلاف وعده کند با تو روزگار
یکره بسهوگامی از او ترجمان مخواه
خوناب دیده تشنهٔ کامست میمجوی
لخت جگر هلاک دهانست نان مخواه
گه طرف رخ گزیدن سیمین بران مجوی
گه کنج لب مکیدن نوشین لبان مخواه
ابکار معنوی بتو رو کرده فوج فوج
آسیب طبع این صف دوشیزگان مخواه
ایچشم مست یار که مشتاق سرمهای
بنگر بروی بخت من و سرمهدان مخواه
اجرام علوی از تو طلبکار پرتوند
منت مکش اشعهٔ خورشید سان مخواه
ای خضر چشمه را بگلوی نفس مدوز
تاحشر آه و نالهٔ لب تشنگان مخواه
در بحر غم که منبع طوفان لذتست
چو نعیش زآن سفینه و کشتی گران مخواه
کین لازم جبلت آبای علوی است
جنس عدیم مهر ازین دودمان مخواه
خود را بکش بخواری و هم خود عزا مگیر
قاتل مجوی بهر خود و نوحه خوان مخواه
مقصد برمز و شیوهٔ ادا ساز و درگذر
واعظ نهای بساط مچین و دکان مخواه
عریانی سخن نمکین است بیش ازین
خفتان لفظ بر تن معنی گران مخواه
معنی گزین بلفظ میرداز آن قدر
تن را بطمطراق تر از شخص جان مخواه
ناخوش ترین وعظ تو آلوده خاطریست
چین بر جبین دیده مزن واین و آن مخواه
راضی مشو بمایدهٔ سفرهٔ گستران
تا مرغ جان بخوان تنی میهمان مخواه
بهر همای روح که شخص قناعتست
جز پیکر لطیف سخن استخوان مخواه
از طبع من که منبع نور است فیض گیر
چین جبین خسرو سیارگان مخواه
زینسان قصیدهیی که دمی سر زد از لبم
در سالها ز طبع سخن گستران مخواه
( طالب ) قلم بیفکن و ختم رقم نمای
زین بیش کاو کاو دل قدسیان مخواه