طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - قصیده در حسب حال خویش و مدح خان غازی

اگر زاغ گر صعوهٔ ناتوانم

همین بس که در جرگهٔ بلبلانم

قفس زادگانند مرغان شهری

من آن روستا زادهٔ آشیانم

دو قولی نفهمیده‌ام زانکه گیتی

تراشیده از گوشهٔ دل زبانم

نسیمم ولی در حساب سمومم

بهارم ولی در شمار خزانم

یکی عندلیب پریشان سرودم

که زلفیست بر چهرهٔ گل فغانم

چمن دست شوید بخون ریاحین

که گلدسته بندد ز اشک روانم

زبس گوهر آگین تنم بعد مردن

صدف معده گردد هما ز استخوانم

برقصد ورق ز انتعاش سوادم

بیالد قلم ز التفات بنانم

چو گلریز معنی حرفم بگلشن

سرایند بر نقش پا بلبلانم

گرت سوز من نیست باور، نظر کن

بگلدوزی شعله در پرنیانم

نگاران چین و ختن نقش بندند

بروهی ورق کلک هندو زبانم

گهر بی خراشش نخیزد زمعدن

شب و روز در کاوش دل از آنم

چسان جنس گوهر کنم در طبیعت

بگردن فتادست ناموس کانم

ز مغز سخن بس که پروردهجسمم

چو باشد ز هم پیکر ناتوانم

زند خندهٔ کبک بر نطق طوطی

هما گر خورد ریزهٔ استخوانم

برقصد خرد چون در آید بیازی

کمیت قلم زیر ران بنانم

بسوزد سپند آسمان از کواکب

سر شعله چون تیز سازد زبانم

همه شکر بختم که ننهاده گیتی

بطعم سخن لقمه‌ای در دهانم

خوردر شگک تیزی و شیرین ادائی

سر نیش زنبور شهد از زبانم

هنوز این فطیریست از خوان طبعم

هنوز این پشیزی ز گنج بیانم

بدل دارم اندیشه‌ها شکر لله

که بختم جوانست و منهم جوانم

بمیدان دعوای روشن ضمیری

سر صبح بازی کند برسنانم

سخن نکهت گل دهد در ضمیرم

قلم بانگ بلبل کند در بنانم

چکد نیشکروار شهد معانی

ز مهر سر حقهٔ استخوانم

ز بس کز سخن گشته‌ام محو لذت

غذا طعم معنی دهد در دهانم

زند کعبه سان فال مشکین لباسی

ورق از نم عنبرین ناودانم

پیمبر منم معجزات سخن را

سنائی و خاقانی از امتانم

کلیم‌الله دانشم بی تکلف

کلام‌الله نطق نازل بشانم

مشخص نگردد چو گرد از جواهر

قدمگاه کلک از ره کهکشانم

نیارد بدین فطرتم طفل معنی

سر نطق سائیده بر آسمانم

چومن شمع دانش‌فروزم بمجلس

نمایند پروانگی عرشیانم

بهار از پی رفع ضعف ریاحین

تبرک برد آب دست خزانم

زند خنده از یمن آثار علوی

سر خامه بر اختر کاویانم

چو بر عرش تازم کمیت فصاحت

عنان بوس گردند روحانیانم

بسیر فلک خنده زد هوشمندی

که طی القلم دید طی اللسانم

چو سیمای جوهر ز فولاد هندی

نماید هیولای نطق از زبانم

لب از برگ گل وام گیرد مسیحا

که بوسد بوقت تکلم دهانم

ز بس روشن آئینه‌ام چون مریدان

یقین خرقه پوشد ز دست گمانم

ز معجون معنی پر از مغز بینی

گشائی اگر حقهٔ استخوانم

تو دانی و انصاف من نیز دانم

که یکتای عصر و وحید زمانم

جواهر نگارد چه بحری چه‌کانی

بسیمین ورق خامهٔ زر فشانم

چو نی‌شکرش بسکه بیند حلاوت

هما وقف طوطی کند استخوانم

اصالت کلامیست بر فرق قدرم

نجابت ترنجی است در دست‌شانم

شکنج طلب زلف تاب از کمندم

خدنگ طمع گوشه‌گیر از کمانم

حسب گردی از دامن اعتبارم

نسب دودی از مطبخ دودمانم

شفا نسخهٔ از اشارات کلکم

اشارات رمزی ز سرّ بیانم

مسیحا نفس (طالب) نکته سنجم

که نبود قسم عقل را جز بجانم

ترا دیده از نطق طوطی حدیثم

تراشیده از بانگ بلبل فغانم

خرد بر پرد آفتاب آفتابم

سخن بر جهد آسمان آسمانم

فرود آید از عرش بر بام‌خاطر

سخن چون کبوتر معلق زنانم

نفس باز گردد چو از باغ فکرت

عبیر بهشت آورد ارمغانم

بدین شوخ طبعی بدین تازه‌گوئی

زهی خجلت شاعران زمانم

ولی شکر کز امتیاز طبیعت

نه از شاعران بلکه از ساحرانم

معلی کلام و مصفا ضمیرم

ملمع بیان و مرصع زبانم

نمک بسته از کنج لب تا دماغم

گهر چیده از مغز دل تا زبانم

گل دانشم، دست کشت طبیعت

سزد گر نریزد هوای خزانم

شجاعم چو شیر، آنگهی شیر گردون

نه چون روبهان مزوّر جبانم

ز چنگال شیر است پیکان تیرم

ز نطع هژبر است توز کمانم

بجان سنان درخشنده بینی

طلوع سهیل از نی خیزرانم

کند طوق در حلق گردون کمندم

کشد میل در چشم اختر سنانم

بناورد دانش بمیدان کوشش

بکلک و بلارک جهان پهلوانم

گرت نیست باور من اینک بمیدان

به تیغ و قلم هردو کن امتحانم

نپوشم زره چون درآیم بکوشش

که این شیوه ننگ است در خاندانم

چو پیکر ز برق است و توسن ز بادم

چه حاجت به خفتان و برگستوانم

چو مار افکنم پوست زیرا که جوشن

نمود از مسامات بر تن عیانم

ز سهراب بیشم بمیدان کوشش

ملامتگر رستم داستانم

هژبر اوژن زابلم و اینک اینک

بتن حلهٔ داغ بیر بیانم

بتاج کیانی به تیغ یمانی

کف آفتاب و سر آسمانم

ظفرنامه‌ها می‌فرستم باعدا

بترکش نهانند پرندگانم

منم کآتش افروز نطق و بیانم

زمین زادهٔ برتر از آسمانم

عطارد رقم شاعر شوخ طبعم

که ختم است نظم گهر بر زبانم

مزاج مرا لازمست انحرافی

قلم ز آن محرف پسندد بنانم

از آن تا ابد گر بکاوی نیابی

متاعی بجز دوستی در دکانم

من و مهر با کینه ورزان گیتی

بلی گلهٔ گرگ را من شبانم

ره‌وصف خود چون کنم طی دریغا

قلم کوتهی می‌کند در بنانم

نیم منفعل گر ثنا سنج خویشم

که لطف خداوند دارد برآنم

من و نظم فخریه کز چشم دانش

نظر کردهٔ افتخار زمانم

بهار سخن غازی آن شخص فطرت

که در گلشن مدحش از بلبلانم

فلک توسنی کز غبار رکابش

سیه خانهٔ چشم شد سرمه دانم

بلند اختری کز عروج ثنایش

سرخامه بگذشت از آسمانم

بوصفش خرد بست نقش ضمیرم

بمدحش زد اندیشه ناف زبانم

به عبری و یونانی و تازی او را

ستایش کند مغز در استخوانم

حمل گوید او را شکار کمندم

اسد گوید او را سگ آستانم

غبار گهر بار دامان جودش

بدریا فرو برده دل تا زبانم

نسیم بهار دل انگیز خلقش

بیازوی تن بسته تعویذ جانم

چکد برزمین صاف مغز مدیحش

اگر بفشری استخوان بنانم

چو از راد مردیش رازی گشودم

بلب جوش زد حاصل بحر و کانم

چو ازچربدستی‌اش رمزی نمودم

زبان مغز بادام شد در دهانم

ز عدلش بیک صورت آمد بخاطر

هیولای ضحاک و نوشیروانم

جهان رادهد غوطه در بحر وصفش

زمان حیات او ببخشد امانم

گل وصف او چون شود شوخ نکهت

هوس بشکفد گلستان گلستانم

چو از شوخ طبعی او نکته سنجم

گهر دست بازی کند با زبانم

نی از نم شود سبز در نیستانها

بکاشانه این نکته شد امتحانم

کز آب سخن گاه تحریر نظمش

قلم شد پر طوطی اندر بنانم

دل خصم او گر نباشد نشانم

خدنگ سخن کج رود در کمانم

به نثاری نظم او در شبستان

زند خنده بر شمع روشن بیانم

بمغز آید از باد دامان رفعت

نسیم گل بوسه زآن آستانم

گر از شکر نعمای او بی نصیبی

دو انگشت زن برلب استخوانم

بگلشن شوم چون مهیای مدحش

در آرد زبان سوسن اندر دهانم

ز تمکین او گر کنم نظم گوهر

قلم سرگرانی کند با بنانم

چو بینم دم تیغ او روز هیجا

شب آید بخواب اژدهای دمانم

سحر چون بتعریف نیسان دستش

ز لب عالم افروز گوهر فشانم

کنم پنبهٔ صبح ز آب سخن تر

پس آن آب در حلق کوثر چکانم

رقم کآن نه مشکین بود از بنانش

چو مو بر سر خامه آید گرانم

پی خاک بوس لب بام قدرش

گرو گونه آید کمند کمانم

ببرج دل از بسکه آرم معانی

به پرواز گوئی کبوتر پرانم

بخواب اندر از فیض الهام وصفش

سخن رو دهد داستان داستانم

در املای مدح کفش بوسه گیرد

لب بحر از دست گوهر فشانم

چو توسن بمیدان سهمش جهانم

رمد اژدر مار پیچ عنانم

زهی شیرخشمی که در وصف تیغت

زند خامه دم ز اژدهای دمانم

قضا گویدت طوقدار کمندت

اجل گویدت خانه زاد کمانم

تن دشمن آید بسوی حسامت

که ای شاخ گل بر دم از استخوانم

سر حاسد افتد بپای سنانت

که ای نخل ترمیوهٔ خویش خوانم

قدر پنجه یازد که بر تاب دستم

قضا قد فرازد که بشکن میانم

اسد گوید از چرخ بگشا خدنگی

نه آخر کم از شرزهٔ نیستانم

تو گوئی ز هون کش نیم ژاز کم خای

مده بیش تصدیع دست و کمانم

دگرگون کن آئین گفتار (طالب)

که من والله شیوهٔ بلبلانم

زهی علوی ادراک قدسی مکانم

گزین گوهر عقد هفت آسمانم

نثار تو آثار طبع و ضمیرم

فدای تو اولاد کلک و زبانم

سخن بی ثنای تو نیش خیالم

قلم بی مدیح تو تیغ بنانم

تو آن ابر فیضی که از شرم وصفت

گهر آب شد در عروق بنانم

تو آن بحر جودی که از موج لطفت

بگستی گهر ریخت دل با زبانم

ز یمن ثنا سنجی ابر فیضت

به بحری علم شد دل قطره سانم

کجا گرنه فیض ثنای تو بودی

جواهر شدندی خزف ریز کانم

بنامیزد ای مجلس آرای معنی

که روشن شد از شمع طبعت روانم

بر افروخت مدح تو روی ضمیرم

برافراخت وصف تو نخل بیانم

تو آتش زن برق کردی گیاهم

تو مهتاب فرسا نمودی کتانم

تو آیینهٔ طبع کردی منیرم

تو شمشیر دانش زدی بر فسانم

نسیم از تو شد خاکروب سمومم

بهار از تو شد خوشه چین خزانم

دم از تیغ هندی زند باحسودت

زبان قلم در دهان بنانم

ز خون عدوی تو گسترده هر سو

قضا فرش در خانه‌های گمانم

به ترصیع زرین رکاب تو زاید

جواهر ز نوک قلم توامانم

بوصف تو سرگرم نطقم از آن رو

قلم میبرد سجده پیش زبانم

ز خوش‌طبعی من و سلوای وصفت

ملایک نجنبد زاطراف جانم

ثنا سنج نطق توام چون نباشد

به غیرت کلیم الله از ترجمانم

دعا گوی طبع توام چون نگردد

نوا سنج آمین لب عرشیانم

زهی انتخاب از هنر پرورانم

بمدح تو زان نامزد شد زبانم

عنان تاب شوق تو شد ورنه کی دل

زدی فال رجعت زهندوستانم

بلغزیده بود آنچنان پای خاطر

در آب و گل مهر هندی بتانم

که گر شوق این کعبه غالب نگشتی

گذشتی بدل یاد نقل مکانم

نگاران لاهور و خوبان دهلی

بدل کرده بودند پیوند جانم

گره بسته بودند هر یک بنوعی

سر رشتهٔ جان بموی میانم

یکی چهره سودی بچشم رکابم

یکی بوسه دادی بزلف عنانم

فشاندی یکی در بغل یاسمینم

نهادی یکی در دهان برگ پانم

چه گلها که بشکفت بر باغ خاطر

ز کشمیریان و ز اجمیریانم

غزالان ملتان به نیرنگ سازی

که بندند از غمزه دست و زبانم

نگاران سرهند در نقشبندی

که سازند دل غرق خون نافه سانم

من از جمله چون نکهت از گل گریزان

که خود را بیزم همایون رسانم

بجان بندهٔ خضر اخلاص خویشم

که بنمود ره سوی این آستانم

ره کعبه طی مینمودم ز غفلت

بسوی تو آورد دل موکشانم

کنون کآمدم دارم این نقش در دل

که بر آستان تو جاوید مانم

بگویم دعای تو چون شعر گویم

بخوانم ثنای تو چون وردخوانم

صفا میدهم گوهر زندگی را

که چون دست یابم بپایت فشانم

تو نیزم گل تربیت بر سر افشان

که این باغ را بلبل خوش‌فغانم

بهر پایه کم در خور آن ندانی

سزاوار آن و دو بالای آنم

بسیر فلک میفرستم دعائی

تمناست آمینی از عرشیانم

رقم تا بود رشح نیسان کلکم

سخن تا بود آبروی زبانم

بوصف تو باد آنچه از خامه ریزم

بمدح تو باد آنچه از لب فشانم

شب و روز در حفظ جاه تو بادا

دو دست دعا وقف بر آسمانم