تن بفراغت مده عاشق آزار باش
بر گل گلشن مجوش همنفس خار باش
دست رفیقان مبوس سینهٔ دشمن مکاو
پیرو پیکان مشو تابع سوفار باش
گرد مطالب مساز برقع رخسار دل
جوهر آئینه را صیقل آزار باش
درد خصومت بریز صاف محبت بنوش
شیوهٔ اغیار چند پیشه کنی یار باش
طایر آزاده را نغمه باهنگ نیست
در شکن دام عشق مرغ گرفتار باش
مایدهٔ طبع را چاشنئی ده ز خلق
پس بنظر خلق را لعبت فرخار باش
زآب دم تیغ یار دست تمنا مشوی
خاک شود همچنان تشنهٔ دیدار باش
چیست زبانهای تیز نشتر زنبور دل
نیش درآور بدست لیک کمآزار باش
ماهی بیفلس را تابه نیارد بتاب
گر جگر آتشینت هست جگردار باش
شیوهٔ دینداری از سکهٔ زر یادگیر
یعنی از این جمله روی پشت بدینار باش
حسن عروسان راز شیوهٔ مستور است
ایکه نهان عاشقی منکر اظهار باش
همت دریاکشان جرعه نیارد بچشم
هان قدح لطف را دایم سرشار باش
سینهٔ اعدا فشار چون سر پیکان چدای
بوسه ده دست یار چون لب سوفار باش
عشق چو دفتر گشود جمله خرد باش و هوش
حسن چو برقع کشید صورت دیوار باش
گرمی خورشید را مقصد اگر واقعی است
سایهٔ گل گو مباش، سایهٔ دیوار باش
با دل حیوان سرشت بهر مداوای درد
ناز طبیبان بکش در پی بیطار باش
هم بلب نوش ریز دکهٔ شکر فروش
هم بگریبان خلق طبلهٔ عطار باش
مزرع دل خشک کن آه بدل کن باشگ
باد گل افشان چهای ابر شرربار باش
دانهٔ تسبیح را خوشه نیابی بحشر
خواهی اگر برخوری بستهٔ زنار باش
گه بقدح می بریز گه نفس نی بگیر
شغل تو چون خورد نست دایم در کار باش
خواهی اگر بردلت کشف شود راز غیب
سر بگریبان فکر برده کشفوار باش
از چه بعمر دراز سردی هنگامهای
روز دوئی هم بسهو گرمی بازار باش
مورمیانان هند رخنه در آهن کنند
زآفتشان درگریز بر صفت مار باش
فال خطاب درشت با فلک از ابلهی است
هان دل هموار باش هان دل هموار باش
تلخ مشو در سخن شهد به حنظل مریز
طوطی جان گو غذاش شکر گفتار باش
پیش ظریفان بدور گوش دل از بانگ رعد
گو ز طنین مگس روح در آزار باش
پرتوی از حسن دوست نامزد سینه کن
وز بن هر موی دل مطلع انوار باش
هم بزبان قلم کاشف اسرار شو
هم به ثبات قدم سالک اطوار باش
قول نیاید بکار فعل بود در شمار
منکر گفتار شو امت کردار باش
خواهی اگر بر فیض از تو شود مایهدار
از قطرات سرشک قلزم زخار باش
طرفه متاعیست عشق گر بکف آری بسعی
هم تو فروشنده شو هم تو خریدار باش
ثابتهٔ چرخ را رتبهٔ سیاره نیست
هان دل عاشق سکون مایهٔ رفتار باش
جوهر هر ذات را حسن صفتهای اوست
بی اثری طی نما، مظهر آثار باش
خار تعلق برآر از ته پاپوش عقل
گو گل آشفتگی زینت دستار باش
دیدهٔ عبرت میوش از صور حرص و آز
طرح یکایک بسنج وز همه بیزار باش
گوهر آزادگی در صدف بندگیست
بنده شو آنگه بناز قبلهٔ احرار باش
از نقش مشک بیز سنبل دلدار شو
وز قلم نافه ریز آهوی تاتار باش
ایکه نهی برسرم منت و یاری بطنز
یار جفاجو بسی است یار وفادار باش
لشکر غفلت مباد بر تو شبیخون زند
ای مژهٔ اشکبار دایم بیدار باش
نقد اشارات غیب میرود از کیسه زود
از حرکات فلک جمله خبردار باش
ذوق ستم چون شناخت ذایقه خاطرت
گو سر هر مو بتن چرخ ستمکار باش
بیشه شد و سنگلاخ راه دل از حرص و آز
قالع احجار شو قاطع اشجار باش
دفتر تقوی و زهد در گذر باد ریز
پس دو سه روزی بعیش رند قدح خوار باش
مانع شرب مدام واهمهٔ مستی است
ورنه بعمر دراز می زن و هشیار باش
نغمهٔ منصوریت جوش زد از مو بهموی
ای دل وحدت شعار منتظر دار باش
از جگر سوخته کحل جواهر بساز
وانگه مشاطهٔ دیدهٔ بیدار باش
تا نرسانی بخلق در همه صورت گزند
آتش بی دود شو یا گل بیخار باش
فسق بظاهر بود آفت ناموس شرع
تا متصور بود منکر این کار باش
دست زد غیر را پردگی دل مساز
در صف حوران فکر طالب ابکار باش
وادی آسان نهد دام کسالت بپای
سالک ره گر شوی در ره دشوار باش
خون تذروان فکر برچمن صفحه ریز
«باشهٔ» اندیشه را چنگل و منقار باش
زیر نشین تا بچند باشی چون نقش پای
چندی بالا نشین چون گل دستار باش
از نم باران کفر خانهٔ دین شد خراب
از سر نو گر توانش بانی و معمار باش
درشکن دام حرص بند مشو همچو مور
بلکه قناعت شعار بر صفت مار باش
خانه که دروی چراغ نیست ز رخ ار دوست
خواه گل اندود باش خواه طلاکار باش
نقد دل آن را که هست صافی و کامل عیار
گو سر هر مو بتن ناقد معیار باش
چند بصحبت کنی صرف شب و روز عمر
بهنئی از چشم یار چندی بیمار باش
گه بعبارات نطق کاشف اسرار شو
گر باشارات کلک منهی اخیار باش
تا ز عروسان راز خلوت گوشت پر است
گو همه عمرت تهی دار ز دیار باش
راه نظر تا دهند در حرمت راستان
دیدهٔ کج بینت را از مژه مسمار باش
حاصل پارینهات رهنی پیرار بود
حاصل امسال نیز در گرو پار باش
خواه بد و خواه نیک هرچه کنی تازه کن
تن به تتبع مده مخترع کار باش
(طالب) اگر شاعری تن بخموشی مده
طوطی خوش لهجهٔ بر سرگفتار باش
تا قلمت در کف است راقم ابیات شو
تا نفست بر لب است ناظم اشعار باش