طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۲ - در تهنیت عید و مدح میرزا غازی

بصحن عید که این شهسوار چوگان باز

عنان چو باد صبا گرم ساخت در تک و تاز

زمین بناله درآمد ز فعل شبدیزش

چنانکه گوش گرفت آسمان از آن آواز

ز تار نغمه سبک چون جهد ز جای نخست

تکاورش بشتاب از اشارهٔ مهماز

خیال کردی مضراب بود مهمیزش

کمیت بود عروق زمین بریشم ساز

سراسری دو سه چوگان بکف جنیبت را

دواند سوی نشیب و جهاند سوی فراز

چو داد خم پی بازی هلال بازو را

بگوش گوی فلک گفت صولجانش راز

تکلفی نبود جود ختم بر کف اوست

بدان مثال که ختم است بر نبی اعجاز

اگر ز کوه بپرسی گهر فشان کف کیست

رسد بگوش کف غازی جهان آواز

دو بال زرین افشاند از دو پنجه مدام

همای همت او در بلندی پرواز

بعهد او خورد آب از دهان حاکم خویش

کبوتری که بود فی‌المثل رعیت باز

حسود عزت او را بهیچ بزم سلام

رخ جواب ندیدست چون سلام نماز

زفیض نکهت خلقش چو پای مرغ چمن

همیشه بوی گل آید زدست آتشباز

الهی از سر لطف این بزرگ دوران را

بگوشهٔ نظر التفات خود بنواز

هزار عید چنین را بر او مبارک دار

بخوشدلی و تن آسانی و بنعمت و ناز

رخش شکفته و طبعش جوان و خاطر شاد

کفش گشاده و ملکش فراخ و عمر دراز