این چه عمارتست و این چه قبهٔ پر نور
ساکن این مهد کیست دیدهٔ بد دور
مهد حرمگاه پادشاه جهان است
مهد نشین شمع خانوادهٔ دستور
نور محل بیگم آنکه پیش رکابش
فخر کنان میروند قیصر و فغفور
نیست فلک را بپاکدامنی او
در پس نه پرده یک ستارهٔ مستور
نغمه بدوران عصمتش برخ از شرم
هفت نقاب افکند ز پردهٔ طنبور
با اثر فیض نوشداروی نطقش
ناز بمرهم کند جراحت ناسور
عصمتیان حریم او نشناسند
لالهٔ سرمست را ز نرگس مخمور
ابر کف او ز تاک خشک دماند
خوشهٔ گوهر بجای خوشهٔ انگور
دمبدم از شوق عطر سائی بزمش
رغبت دنیا کند ز خلد برین حور
باقی جودش ز خرج مایهٔ صد گنج
رنگ کلید بست مانده در کف گنجور
بی بصران با فروغ شمع ضمیرش
رشته بسوزن کشند در شب دیجور
کرده بزخم از نگاهبانی عدلش
ریزهٔ الماس کار مرهم کافور
ایکه رخ نیتت بجانب خیراست
هست در آفاق ذکر خیر تو مذکور
لوح دلی صافتر ز آینه داری
میرسدت گر بمه زکات دهی نور
ای تو عمارت گر خرابهٔ دلها
بس دل ویران که شد بسعی تو معمور
گر بخراسان رسد خبر که توروزی
جانب فیروزه کردهٔ نظر از دور
تا در هندوستان بپای خود آید
معدن فیروزه از زمین نشابور
رخ چو حسودت بآب تیغ بشوید
خاک ببوسد جبین او بلب گور
کارگران سخا بکشور جودت
خشت زر اندر نهند در کف مزدور
هم ز تو مرهم بها رسیده بزخمی
هم ز تو شربت بها نجسته رنجور
صیت سخای تو همچو عدل شهنشاه
در همه معمورهٔ جهان شده مشهور
راز شمارد بسینه طفل رحم را
گرد حریم تو گر بدیده کشد کور
از پدر و مادری که مثل تو فرزند
زاده و پرورده، باد دیدهٔ بد دور
هست جهان گلشن سبا و تو بلقیس
شاه سلیمان و کاینات صف مور
یا که شهنشاه شبد حضرت موسی است
لمعهٔ نوری تو و جهان شجر طور
(طالب) گر دیر در ثنای تو دم زد
بود ز روی ادب بدارش معذور
میزند اینک در دعا چو زبان را
نیست ادای حق ثنای تو مقدور
تا که بود تیغ آفتاب جهانگیر
رایت فتح تو باد ناصر و منصور
سایهٔ لطف شهنشهی بسرت باد
لمعه زنان چون بفرق مه علم نور