طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - در توصیف لاهور ومدح پیر طریقت شاه ابوالمعالی

خوشا لاهور و فیض آب لاهور

بطاعت میل شیخ و شاب لاهور

نیابی ز اهل هندستان گروهی

بدل نزدیکی ارباب لاهور

گمانم نیست کاندر هفت کشور

بود شهری به آب و تاب لاهور

سکندر گو که آب خضر یابد

ز آب همچو شهد ناب لاهور

که گر یک خضر آب زندگی داشت

هزاران خضر دارد آب لاهور

بمیزان فلک سنجان شب دوش

نظر کردم در اسطرلاب لاهور

ندیدم گردش چرخ فلک را

بحسن گردش دولاب لاهور

همه آلات لهو آلات دهلی

همه اسباب عیش اسباب لاهور

بحسن خلق و حسن چهره مانند

باصحاب بهشت اصحاب لاهور

گر از آب خضر پر تلخکامی

دهان شیرین کن از جلاب لاهور

بود لاهور شهری جماد آرام

نیابی مضطرب سیماب لاهور

بآسایش گرت میل است واعظ

بروی بستر سنجاب لاهور

میان بگشا و خوش واکش کد در هند

فراغت نیست جز در خواب لاهور

هزاران زندهٔ جاوید بینی

ز آب خنجر قصاب لاهور

برسم کاسبان از شام تا صبح

کتان بافی کند مهتاب لاهور

بچنگ زهره مشکین تار بندد

سر زلف بریشم تاب لاهور

بزخم سکّه پیشانی خراشد

زر خورشید را ضراب لاهور

ز طاق ابروی زناریان پرس

نشان مسجد و محراب لاهور

سرشگ شکر را بگشای (طالب)

که جنس مصر باشد باب لاهور

قلم گر تیز سازم، نقش گیرد

هزاران دفتر القاب لاهور

کنم زآنرو مرید آسا شب و روز

کرامتها بیان در باب لاهور

که پیر دستگیر و مرشد من

یکی قطبی است از اقطاب لاهور

خدایا زندهٔ جاوید دارش

بآب خضر یعنی آب لاهور