ای تیغ سرفشان تو ابر ستیزه بار
وی دست فیض زای تو بحر گهرنثار
زآن باد مهرگانی را خاک تو بر جبین
زین ابر نوبهاری را آب تو بر عذار
زر را قرار بر کف جودت بود اگر
باشد بلوح سیمین سیماب برقرار
گل را نسیم خلق تو گر بگذرد بتن
چون موی دیلمی شودش برمسام خار
در عهد هیبت تو بصد نشتر صبا
یکقطره خون گل نچکد از رگ بهار
با نشر بوی خلق تو از کشور دماغ
مشک ارمغان بناف برد آهوی تتار
پیراهنیست بر تن رای تو کش بود
خیط الشعاع دیدهٔ خورشید پود و تار
حفظت اناملی نکند آشنا بزهر
چون تیر اگر بچرخ درآرند تیر مار
نتوان بدست حکم تو چون نار و گل گرفت
گاهی گلاب زآتش و گه شیره از شرار
نشگفت اگر یکی ز دهاقین عدل تو
سیراب سازد از عرق شعله پنبهزار
نی بخشش ترا بمیان پای التماس
نی وعدهٔ ترا به قفا چشم انتظار
از فرط جود رنگ حنا را بدست تو
نتوان قرار داد که گیرد دمی قرار
بحری بود کفت که بهر بوی افکنند
صد بحر گوهر از دل هر قطره بر کنار
گنج فلک گشائی و افشانی و ز شرم
صد عقد گوهر عرق از پی کنی نثار
بحر از سیاست کف جودت برآورد
هر دم زشاخ مرجان انگشت زینهار
از چشمهسار بخت عدوی تو خورده آب
زآن روز خواب وانشود چشم کوکنار
خصمت زچهره سرکه فروشی است لاجرم
جوشیده بر سرش صف ادبار پشهوار
بخت تو آب گر نفشاندی بروی خواب
غفلت ز روزگار برآوردیش دمار
ته جرعهٔ تو گر نزدی بخیه بر دهانش
خمیازه تا بگوش دریدی لب خمار
در عهد عشرت تو همآغوش تن که دید
خونین جگر ز غصه دلی جز دل انار
در دور مشرب تو بملک بدن که یافت
بی نشأهٔ پیاله سری جز سر مزار
در روزگار عدل تو یارای غمزه نیست
کردن بزخم نیش تصور دلی فکار
ابریکه باغ خلق از او یافت آب و رنگ
دور بخور مجمر قدسش بود بخار
تا زاده طفل کشور جاه ترا قدر
سر تاجور بود به رحم تاج اتاقهدار
بر بوستان خلق تو گر بگذرد نسیم
شرم آیدش که باز بگلشن کند گذار
بر باغ صیدگه چو وزد باد ناوکت
گلهای زخم بشکفد از پیکر شکار
در گلستان رای تو دایم نسیم را
از آفتاب شعشعه در پا خلیده خار
ابر از شعاع رای تو در بوستان کند
دست کلیم تعبیه بر پیکر چنار
در بزم نظم خوانی و در رزم تیغ باز
در صلح گلفشانی و در خشم شعله بار
درجام مهر شهدی و درکام کین شرنگ
بر روی صلح نوری و در جان قهر نار
گل گسترد بسینه وفاق تو وجه گل
خار افشرد بسینه خلاف تو وجه خار
پیچان سموم قهر تو در جیب مهرگان
رقصان نسیم لطف تو در مغز نوبهار
نیش خدنگ قهر تو در سینهٔ خلاف
نوک سنان خشم تو در دیدهٔ نقار
در جوش گشته قلزم خشم ترا بود
از دود دودمان دل عاشقان بخار
گر باغبان بباغ برد آب تیغ تو
اشجار را بشکل سر از تن دهد ثمار
عدلت بروضهٔ که در آید چو نوبهار
در وی نسیم را نبود بی اجازه بار
از بس لطافتی که ترا در طبیعت است
دست گهر فشان تو مشکل که هیچ بار
بر سبزهٔ بسوده بود جز گیاه زلف
یا بر گلی رسیده بود جز گل عذار
شخص نزاکت تو برآنم که بفکند
در قحطی از طبرزد چین ثقل بر کنار
در کفش گر بسایهٔ گل پای بفشری
آن برگ یاسمین کشد آسیب زخم خار
آن جودت ضمیر بود مر ترا صفت
و آن حدت شعور بود مر ترا شعار
کاندر شبی که از مه مشکین نقاب بر
روی قمر عیان نبود یک ستاره وار
پوشیده دیده بی رقم بیش و کم کنی
بر جامهٔ کواکب تعداد پود و تار
در زیر هفت جوشن الماس روز رزم
کز حلقهشان خدنگ نظر کم کند گذار
گه موی بنگری بتن شخص کینهور
گه راز بشمری بدل مرد کار زار
صافی دل ترا نبود بیم تیرگی
کآئینهٔ بلور بود ایمن از غبار
روز دغا که شعلهٔ مزاجان رزمجوی
چون بوی گل شوند بباد صبا سوار
روی زمین معرکه از نعل مرکبان
گردد چو لوح سینهٔ سوهان خراش زار
خورشید لخت ابری آید بچشم وهم
از بس که بر هوا متراکم شود غبار