طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - در مدح جهانگیر پادشاه هند و وصف شکار جرگه

چو شهسوار مرا چشم با شکار افتاد

بزخم تیر نگه صید بیشمار افتاد

چو عزم خانهٔ زین کرد با صلابت شیر

به مصلحت قدم آهوان ز کار افتاد

بصحن دشت چو حکم شکار جرگه نمود

زمین چو گوئی در حلقهٔ سوار افتاد

چنان وسیع در افکند شرح دایرهٔ

که وحش و طیر فلک جمله در حصار افتاد

چو طبل باز با هنگ صید مرغان کوفت

ز بیم زلزله در دشت و کوهسار افتاد

نخست «باشه» فکند آنقدر کبوتر و زاغ

که سود ناخن و منقار او ز کار افتاد

زبال بحری هنگام گرم پردازی

به بحر در زرهٔ ماهیان شرار افتاد

زچنگ باشه چو افتاد صعوهٔ گفتی

بخواب بلبل مستی ز شاخسار افتاد

چو شاهباز در آمد بقتل عام شکار

ز بانگ کبکان شیون بکوهسار افتاد

زمین جزیرهٔ مرغان نیم بسمل گشت

ز بس چکاوک و قمری و کبک و سار افتاد

چهار بالش ارکان ز پر شد آکنده

ز بس بخاک پر و بال پر نگار افتاد

ز بس تعدی منقار و چنگ باشه و باز

نقاب عصمت مرغان ز روی کار افتاد

هزار هدهد بی تاج و کبک بی شلوار

شکاریان را هر لحظه در کنار افتاد

در آن مصاف گد طایران بی پروبال

ز بس خدنگ هوائی بتن دچار افتاد

چو خارپشت نبودش پری مگر پر تیر

کبوتری ز هوا گر بکام مار افتاد

ز تیر بر تن هر مرغ بال عاریتی

هزار بار دمید و هزار بار افتاد

هزار پر ز خدنگش قضا بتن پیوست

پری گر از تن مرغان در آن شکار افتاد

کبوتر فلک از بیم تیر پرتابی

چو سایه آمد و برخاک رهگذار افتاد

چو کرد حکم غزال افکنی به پنجهٔ یوز

غزال چشمان را شور در دیار افتاد

بملک خوبی هرجا که چشم مستی بود

ز بیم شکل غزالانه در خمار افتاد

هوای زخم خدنگش ز بس چو بوی بهار

پسند طبع غزالان مرغزار افتاد

گیاه سبز فتاد از دهان آهوی مست

ز بسکه مایل پیکان آبدار افتاد

شگفت چون گل زخم از بهار ناوک او

ز هرطرف بدل صید خار خار افتاد

بصحن صحرا چون چشم یوز و باز گشود

زوحش وطیر بهر گوشه صدهزار افتاد

ز سهم و پنجهٔ تازی و بیم حملهٔ یوز

رمیده آهو با شیر هم قطار افتاد

غزالکان همه زنهار جو که یارب باز

چه شیر بود که ما را به مرغزار افتاد

در آن شکار که از دست آن شکار انداز

هزار شیر ژیان خسته و فکار افتاد

بسوخت ز آتش هیبت ز جنس شیر و غزال

بهر چه سایهٔ شمشیر شهریار افتاد

قضا شکوه جهانگیر شاه آنکه بجود

نظیر او کم از ابنای روزگار افتاد

همانکه گاه تماشای قصر اقبالش

اتاقه از سر چرخ اتاقه‌دار افتاد

محیط همتش از باد دامن ایثار

دو موج زد گهر فیض بر کنار افتاد

فتاد سایهٔ دستش چو بر زمین گفتی

بخاک قطعهٔ از ابر نوبهار افتاد

عروس را ز بررأی صایبش رخ خویش

هر آنقدر که نهان ساخت آشکار افتاد

برنگ شاخ گل از اختلاط باد بهار

ز بسکه پنجهٔ جودش گهر نثار افتاد

چو عکس ماهی زرین فلوس سیمین پوست

بخاک سایهٔ دستش پشیزوار افتاد

بچرخ پنجهٔ خورشید نقش سیلی اوست

که صبح بر رخ این نیلگون حصار افتاد

وگر تو گوئی سیلی کبود سازد چرخ

چرا برنگ زرا این نقش برعذار افتاد

جواب گویم کز بس کفش درم ریز است

نشان سیلی از آن پنجه زرنگار افتاد

گزیده ناوک مقراضهٔ چهار پرش

که با دوشاخهٔ پیکان چو ذوالفقار افتاد

بسینهٔ صف اعدا که خیل مورانند

دو تیغه باز چو نوک زبان مار افتاد

زهی هژبر دلی کز اشارهٔ غضبت

ز کشته پشته بمیدان کار زار افتاد

دمی که ماهی تیغت برهنه گشته زبیم

چو مار پوست ز اندام روزگار افتاد

بوصف عطسه ز فیض شمامهٔ خلقت

زمغز شیر عرین آهوی تتار افتاد

ز تیغ موی شکافت ز دوش جوشن خصم

به هیأت زرهٔ زلف تار تار افتاد

بعزت تو عزیزند خلق ورنه گهر

ذلیل گردد چون از کف تو خوار افتاد

بجرم ناکسی افتاد هرکه از نظرت

یقین شناس که از چشم اعتبار افتاد

باختصار دهم عزت سخن که گهر

عزیز دهر به تقریب اختصار افتاد

بخام دستیم ای شهریار خرده مگیر

که یکشب این همه نقشم بروی کار افتاد

بخاک پای تو نزدیک گشته بود سرم

که در تصورم اندیشهٔ نثار افتاد

زکان طبع مسی چند روی پوش بسیم

نصیب دامن این نطق شرمسار افتاد

زرم اگرچه عیارش کم است لیک بسبت

همین شرف که بنام تو سکه‌دار افتاد

به کم عیاری نقدم مبین ز روی کرم

به بین چه سکه برین نقد کم عیار افتاد

سخن شناسا، دارم لطیفهٔ بشنو

که گرم و نازک و شیرین چو خوی یار افتاد

به نسبت گهرم داده بودی از کف خویش

ترا ز جود زیانی چنین هزار افتاد

چورد شدم زکفت چرخم از هوا بربود

بگرمئی که زبانم بزینهار افتاد

یکی مقابل خورشید داشت آینهام

بدید کز عرقش موج بر عذار افتاد

چو پیش مشعل مه برد شبچراغ مرا

بچهره گونهٔ کاهیش شمع‌وار افتاد

ازین نشاط مگر دست آسمان لرزید

که باز در کف خاقان کامکار افتاد

کنون برشتهٔ مهرش بدار کز تقدیر

دو باره در کف این درّ شاهوار افتاد

عزیزدار مرا چون نگین خاتم ملک

که گوهری بصفا شهرهٔ دیار افتاد

غلاف تیغ مرصع مکن بجوهر من

که این لطیف گهر باب گوشوار افتاد

تو مرحمت کن و من مدح کز بدایت کار

مرا مدیح و ترا مرحمت شعار افتاد

هزار سال بمان همنشین شاهد عیش

که شهد عمر تو بر دهر خوشگوار افتاد

پس از فنای جهان سالها تو باقی باش

که با تو عهد بقا سخت استوار افتاد