ای فروزان از شراب دولتت رخسار عید
وی گل چون ساغرت کمیاب در بازار عید
شاهد یک پردهٔ رخسار تو رخسار عید
صاحب یک نشأه دیدار تو دیدار عید
در بهارستان اقبال تو دست روزگار
از گل دولت کند آرایش دستار عید
در لباس عشرتی دانم که استاد ازل
بست از اقبال ایام تو پود و تار عید
ماه نوخم شد که با مشکین هلال ابرویت
سر کند سرگوشئی فیالجمله از اطوار عید
آن کمان عنبرین ناگاه سرپیچید و گفت
من هلال دولتم از من شنو اسرار عید
گر نبستی طاق ابروی ترا دولت بلند
بست بازی پست چون سقف سر دیوار عید
بر عزاداران ماتمخانهٔ دولت بتاب
ایکه میبارد ز روی دولتت انوار عید
هست چون نوروز هر روزت مبارک باد فرض
ای مدار سیر ایام تو بر هنجار عید
نقطهٔ عهدت که مشکین خال روی خوش دلیست
هست بر گردش مدار گردش پرگار عید
مشتری از آسمان گو دیده بگشا و ببین
در نشاط آباد عهدت گرمی بازار عید
دل بر قص است از هلال ابروی تو جان در سماع
آری آری شیوهٔ تفریح باشد کار عید
رفتن عید ارچه دشوار است در چشم خیال
آمدنهای تو آسان میکند رفتار عید
خوش بود پیمانهٔ می دستبوس عارفان
خاصه آن ساعت که باشد در نظر دیدار عید
گرنه شیر رایتش دندان نمودی در نبرد
فوج ماتم در جهان نگذاشتی آثار عید
چون جنابش دفتر اقبال بگشاید ز شرم
ماه نو در آستین پنهان کند طومار عید
چون کند ظاهر هلال ابروت موج شکنج
در نیام اندر گریزد تیغ جوهردار عید
ای بفال نیک منشور سعادت را مثال
فرخ از یاد رخت امسال عید و پار عید
در شرافت توأمان پای تو با فرق سپهر
در سعادت همعنان کفش تو با دستار عید
گرنه اقبال تو پیش آهنگ بودی خضروار
کی قدم در ره نهادی کاروان سالار عید
عید را تکرار در روزی کم افتد اتفاق
ناظرانت را بهر دم رو دهد تکرار عید