بیا که شاهد شوخ بهار چهره گشاد
کنون غمی که بجان بستهای بده بر باد
نسیم سلسلهها در جهان پریشان کرد
که رفت زمزمهٔ زلف دلبران از یاد
شکفت طبع بحدی که اهل ماتم را
زبان زمرثیه خوانی بموج نغمه فتاد
عروس باغ نقابی ز روی حسن افکند
که چشمهای عرق از جبین خلد افتاد
هوا ز فیض لب غنچه شد تبسم زار
چمن ز عکس دل عندلیب عیش آباد
چنان فشاند صبا زلف عنبر آئین را
که لخت لخت سیاهی ز داغ لاله فتاد
تموجات هوا برد عرض جوهر روح
چو امتزاج در آمد میان شبنم و باد
ز فیض رایحه بوستان بوقت رعاف
دماغ باد صبا خون غنچه بیرون داد
کنون که جذب رطوبت نموده منع اثر
بدل چو نشتر مژگان چو نشتر فصاد
ز یمن عاطفت اعتدال آب و هوا
چنان فتاده خلاف از میانهٔ اضداد
که از نشیمن بستان بوقت بالیدن
نهال شعله هم آغوش خاست با شمشاد
بوقت خنده لب غنچه آشکارا کرد
هر آنچه از لب مستان عشوه داشت بیاد
در این بهار که از فیض عام نشو و نما
نهال شعله کشد قامت از دل فولاد
عجب مدان و کمین شوخی ترنم گیر
اگر ز بلبل تصویر سر زند فریاد
هوا گشاده در انبساط نزدیک است
که زخم دل شود از ننگ التیام آزاد
ز بوستان چه تراود در اینچنین فصلی
که گل عرق زده جوشد ز کورهٔ حداد
اگر نسیم کند میل حشر سوختگان
هزار نخل برومند سر کشد ز رماد
ز شوخی اثر نو بهار نزدیک است
که خون لاله ترشح کند ز دامن باد
جهان بمرتبهای گشته انتعاش انگیز
که شخص غم کند از نام خویش استبعاد
نشاط ریخته چندان بروی هم که سپهر
بطرف دامن روید ز خاک خاطر شاد
گره ز گوشهٔ ابروی خوشدلی برخاست
ز آشنائی چین شد جبین عیش آزاد
شکفتگی ره دلها گرفت تا جائی
که طفل غنچه تبسم فشان زمادر زاد
بعهد معدلتت اعتدال طبع بهار
ز بسکه شخص ضرر چید دامن افساد
بدیده ذوق نگه داده سودهٔ الماس
بسینه فیض نفس ریخت ریزهٔ فولاد
سه چیز صیقل روح است اندرین موسم
بزعم کودن عارف نه کودن شیاد
مئی که باد اثرهای نشأء فیضش
مزاج روح نهد در طبایع اجساد
نوای زمزمهٔ کز ادای تحریرش
رسد به شریان تأثیر نشتر فصاد
بتی که پیچش زلفش گشاد نامه دهد
چو نوک خامهٔ دستور در محل سواد
جهان فیض محمد شفیع دریا دل
که دست همت او کرده جود را ایجاد
طلوع خاور تحقیق را گزین خورشید
عروس حجلهٔ توفیق را بهین داماد
نقاط خامهٔ او خال چهرهٔ ارواح
سواد نامهٔ او نور دیدهٔ اجساد
تموج نفسش رشحهٔ مه و خورشید
ترشح قلمش آبروی مشک زیاد
بروی صفحهٔ تحریر گردش کلکش
خرام جلوه فروشان دیلم و نوشاد
ز نوش خامهام ارقام عنبر آمیزش
پی جوارش جان چاشنی برد قناد
نظر بآینهٔ رای عالم آرایش
فروغ شعشعهٔ آفتاب تیره نهاد
چه رأی اختر تابندهای که با عکسش
ز نور جبههٔ خورشید کس نیارد یاد
چه رأی گوهر رخشندهای که با یادش
بنور دیده کند ناز کور مادرزاد
زهی ز لطف تو غمخانهٔ فلک پرعیش
زهی ز عدل تو ویرانهٔ جهان آباد
گناهکاری کش حکم قتل فرمائی
هزار کام ستاند ز خنجر جلاد
سحاب لطف تو گر آستین فشان گردد
نقوش کینه شود محو از دل فولاد
سموم قهر تو گر مطلق العنان گردد
نسیم شعله فروشد بکورهٔ حداد
همای قدس و تذرو حرم بدام آرد
بطالع تو اگر دام در کشد صیّاد
کنون که زیب جبینهاست داغ بندگیت
بسهو هم نتوان گفت سرورا آزاد
فلک غبار درت را ز روی شأن و شرف
بجذب ناصیه حاصل کند ز دامن باد
تو آن حیات فشان چشمهٔ هنر آبی
که از تو فیض برد دودمان استعداد
بچشم تربیت از جانب جهان نگری
همای قدس برون آوری ز بیضهٔ خاد
سمند طبع تو در عرصهٔ کند جولان
که شخص وهم کند از تصورش فریاد
عقاب فکر تو در ذروهٔ کند طیران
که مرغ عقل نیارد ز بیم بال گشاد
تبارک الله از آن معجز آفرین قلمت
که آب خضر دهد جلوه در لباس مداد
بروی صفحه برسم سحاب نیسانی
جهان جهان گهر معرفت کند ایجاد
همیشه ریزد از او حاصل مآت و الوف
بسهو هم نچکد از زبانهاش آحاد
سزد که او را هم سیف و هم قلم خوانند
که شق او دهد از ذوالفقار حیدر یاد
بود بجوف نهالش نهفته هر نالی
سنان بیجانی بهر دیدهٔ حساد
خرد پناها، اوصاف بیشمار ترا
زبان خامهٔ اندیشه چون کند تعداد
مگر بوقت رقم سنجی مدایح تو
هم از زبانهٔ کلک تواش رسد امداد
اگرچه حصر ثنای توحد امکان نیست
که هست وصف ترا لابتناهی اعداد
خدایگانا گر یابم از تو دستوری
بوصف خود دو سه بیتی کشم بذیل سواد
هزار نغمهٔ فخریه بر لبم گر هست
کز آن یکی نتوانم زشرم بیرون داد
من آن مجسم فیضم که بیتأمل و غور
توان در آب و گلم دید جوش استعداد
گر از تو مادهٔ فیض تربیت یابد
روان عقل نخستین ز من برد ارشاد
ندیده لذت یک زخم سیلی ناصح
نکرده نوبر یک چین جبههٔ استاد
همین بفیض جبلی و نشأء ذاتی
گرفته طنطنهٔ شهرتم دیار و بلاد
چو زاید از قلمم طفل معنی بکری
رسد ز نه فلکم تحفهٔ مبارکباد
خموش (طالب) ازین گفتگو دلیری بس
تو کیستی که بری نام خویش شرمت باد
زبان ببند بعذر ثنای خود زین پس
دعای صاحب دل ساز نیت اوراد
همیشه تا بود از نور عزت أبصار
همیشد تا بود از روح زینت أجساد
فلک برای تو روشن چو دیده باد بنور
جهان بحفظ تو چون تن بجان مزین باد
حسود جاه تو گر بیستون بود بمثل
همیشه باد لگد کوب تیشهٔ فرهاد