بلبل نطقم چو آهنگ غزلخوانی کند
نغمه جان در پیکر گلهای بستانی کند
غنچه معنی تبسم ناک آید سوی لفظ
چون خیالم آرزوی گل بدامانی کند
شاهد طبعم که از بس نازکی ناید بچشم
بوی یوسف در دماغ پیر کنعانی کند
داد ابر خاطرم آن مایه از دریای فیض
کز تراوشهای او هر قطره عمانی کند
جیب کلک از نافهٔ معنی شود صحرا نشین
طرهٔ مشکین فکرم چون پریشانی کند
بارها با لهجهٔ اعجاز بر گوشت زدم
آنچه طبع ذو فنونم در سخندانی کند
نغمهای هم از سیه بختی بگوشت میزنم
گوش کن تا بر تو این دشوارم آسانی کند
بخت ما در ابلهان چون سفرهٔ نظم افکنند
تیرهشان اندر مذاق دهر بریانی کند
من که بد بختم نجنبد اشتهای روزگار
تا قیامت گر ز خوانم نعمت الوانی کند
درک معدومست ورنه توتیای نظم من
خاکها در دیدهٔ کحل صفاهانی کند
امتیازی نیست ورنه انگبین فکر من
زهرها در کام شکر ریز شروانی کند
راست آهنگ آیدش این نغمه در گوش خرد
گر کسی ز انصاف دعوی مسلمانی کند
کانکه با من نظم سنجد در بساط روزگار
آنچنان باشد که بلبل یاد خوشخوانی کند
تازه باد این گلشن خوش نکهت اندیشهام
کز نشیمش جیب صد گلخن گلافشانی کند
آتشین طبعم که جانها مایهٔ تخمیر اوست
زهر غیرت در گلوی آب حیوانی کند
از هنر چندان که خواهی جمع دارم در بساط
لیک بختم ز آن میان گاهی پریشانی کند
کاوش صد آرزو دارم نهان در هر نگاه
دور نبود گر ز چشمم حسرت الوانی کند
همتم بیمار افلاسست و اینک هر نفس
تکیه بر انعام شاهنشاه ایرانی کند
شاه عباس جوانبخت آنکه بر فرق سپهر
هر سحر از درج دولت گوهر افشانی کند
آنکه رأی روشنش چون سایه بر دهر افکند
سرمهٔ شب دیدهٔ خورشید نورانی کند
وانکه طبع عالیش گر بانگ بر گردون زند
اوج گردون با حضیض خاک یکسانی کند
در زمان مشرب او زاهد پرهیزگار
بادهها در ساغر رندان میدانی کند
دور نبود گر نسیم لطف عالمگیر او
شعله را در جیب خس عطر گریبانی کند
چون کند آهنگ میدان تازخون دشمنان
گوهر شمشیر را چون شعله مرجانی کند
بسکه دست قدرتش شیرین کند کام از نیام
در تبسم زخم اعدا شکر افشانی کند
باد قهرش گر بگلزاری وزد تا روز حشر
غنچه نتواند تبسمهای پنهانی کند
در زمان عدل او از بس هراس انتقام
غمزه پنهانی، بدلها نشتر افشانی کند
گرگ سیمینپنجه سیلیها خورد از گوسفند
گر بدور حفظ او جز شغل پنهانی کند
گر خلد در خاطرش اندیشهٔ صید افکنی
هر سر مو بر تن نخجیر پیکانی کند
بسکه گرم آید خدنگ از شست اقبالش که رو
زخم او چون کام ثعبان آتش افشانی کند
خضر تیغش چون برون آید ز ظلمات نیام
در گلوی تشنهٔ مرگ آب حیوانی کند
وه چه تیغ الماسگون برقی که هنگام مصاف
چون گذر بر فرق اعدای مسلمانی کند
سایهاش گر بر زمین افتد عجب نبود بسی
گر ز خون گاو و ماهی دهر عمانی کند
هر نفس از باد چاک اندازی آن تند برق
خصم را جیب خیال اشک دامانی کند
چون بوصف توسن او خامهٔ مشکینسواد
بر رخ نسرین دختر سنبل افشانی کند
نقطه اشکآسا بسرعت ریزد از چشم حروف
بسکه کلک مرکب آئین تیز جولانی کند
کبک سیری کز هجوم خجلت رفتار او
جلوه را طاوس باغ قدس پنهانی کند
طرفه مه رخسار شیرنگی که در روز مصاف
کار چندین صبح از هر موی پیشانی کند
اضطرابش را نگویم کز بیانش عاجزم
در سکون دیدهٔ سیماب حیرانی کند
چون فشارد ران برد شاهنشه گردون رکاب
ساحت هفت آسمانم نیم میدانی کند
ای فلک قدری که از روی شرف هر بامداد
بردرت خورشید و الارتبه دربانی کند
آسمان هر قطرهٔ دست گهر بارترا
مایهٔ تفویض چندین ابر نیسانی کند
گر نسیم رحمت عامت بدوزخ بگذرد
بر کناره جیب عاصی شعله ریحانی کند
مشکل من کاندر آن فکر فلاطون عاجزست
در کف مشکل گشایت رو به آسانی کند
روز گارت کرده خاقان بر سر ابنای دهر
دور نبود گر مرا لطف تو خاقانی کند
به که چون من عند لیب شوخ الوان نغمهٔ
در بهارستان مدح شه خوش الحانی کند
بعد ازین (طالب) مهل زنهار نوک خامه را
کز سر عذب اللسانی قصه طولانی کند
لحظهای دست دعا بر دار بر درگاه دوست
تا به آیین ملک آهنگ خوش خوانی کند
کز جهان تا نام وز گیتی نشان برجا بود
حفظ شاهنشاه عدل آئین جهانبانی کند
دشمن جاه و جلالش روز و شب در خون خویش
همچو طفل غنچه بازیهای پنهانی کند