فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸۰ - مجموعه توقیع‌ها و پاسخ‌های دادگرانه کسری

چنین بود تا گاه نوشین‌روان

همو بود شاه و همو پهلوان

همو بود جنگی و موبد همو

سپهبد همو بود و بخرد همو

به هرجای کارآگهان داشتی

جهان را به دستور نگذاشتی

ز بسیار و اندک ز کار جهان

بد و نیک زو کس نکردی نهان

ز کار آگهان موبدی نیکخواه

چنان بد که برخاست بر پیش گاه

که گاهی گنه بگذرانی همی

به بد نام آنکس نخوانی همی

هم این را دگر باره آویزش است

گنهکار اگر چند با پوزش است

به پاسخ چنین بود توقیع شاه

که آنکس که خستو شود بر گناه

چو بیمار زارست و ما چون پزشک

ز دارو گریزان و ریزان سرشک

به یک دارو ار او نگردد درست

زوان از پزشکی نخواهیم شست

دگر موبدی گفت انوشه بدی

به داد و دهش نیز توشه بدی

سپهدار گرگان برفت از نهفت

به بیشه درآمد زمانی بخفت

بنه برد از گیل و او برهنه

همی‌بازگردد ز بهر بنه

به توقیع پاسخ چنین داد باز

که هستیم ازان لشکری بی‌نیاز

کجا پاسپانی کند بر سپاه

ز بد خویشتن را ندارد نگاه

دگر گفت انوشه بدی جاودان

نشست و خور و خواب با موبدان

یکی نامور مایه‌دار ایدرست

که گنجش ز گنج تو افزون‌ترست

چنین داد پاسخ که آری رواست

که از فره پادشاهی ماست

دگر گفت کای شهریار بلند

انوشه بدی وز بدی بی‌گزند

اسیران رومی که آورده‌اند

بسی شیرخواره درو برده‌اند

به توقیع گفت آنچه هستند خرد

ز دست اسیران نباید شمرد

سوی مادران‌شان فرستید باز

به دل شاد وز خواسته بی‌نیاز

نبشتند کز روم صد مایه‌ور

همی بازخرند خویشان به زر

اگر باز خرند گفت از هراس

به هر مایه‌دار‌ی یک مایه کاس

فروشید و افزون مجویید نیز

که ما بی‌نیازیم ز ایشان به‌چیز

به شمشیر خواهیم ز ایشان گهر

همان بدره و برده و سیم و زر

بگفتند کز مایه‌دار‌ان شهر

دو بازارگانند کز شب دو بهر

یکی را نیاید سر اندر به‌خواب

از آواز مستان و چنگ و رباب

چنین داد پاسخ کزین نیست رنج

جز ایشان هرآنکس که دارند گنج

همه همچنان شاد و خرم زیند

که‌آزاد باشند و بی‌غم زیند

نوشتند خطی که‌انوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

به ایوان چنین گفت شاه یمن

که نوشین‌روان چون گشاید دهن

همه مردگان را کند بیش یاد

پر از غم شود زنده را جان شاد

چنین داد پاسخ که از مرده یاد

کند هرک دارد خرد با نژاد

هرآنکس که از مردگان دل بشست

نباشد ورا نیکویها درست

یکی گفت کای شاه کهتر پسر

نگردد همی گرد داد پدر

بریزد همی بر زمین بر درم

که باشد فروشندهٔ او دژم

چنین داد پاسخ که این نارواست

بهای زمین هم فروشنده راست

دگر گفت کای شاه برتر‌منش

که دوری ز بیغاره و سرزنش

دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم

چرا شد برین سان بی‌آزرم و گرم‌؟

چنین داد پاسخ که دندان نبود

مکیدن جز از شیر پستان نبود

چو دندان برآمد ببالید پشت

همی گوشت جویم چو گشتم درشت

یکی گفت گیرم کنون مهتری

به‌رای و به‌دانش ز ما مهتری

چرا برگذشتی ز شاهنشهان‌؟

دو دیده به‌رای تو دارد جهان‌‌

چنین داد پاسخ که ما را خرد

ز دیدار ایشان همی‌بگذرد

هش و دانش و رای دستور ماست

زمین گنج و اندیشه گنجور ماست

دگر گفت باز‌ِ تو ای شهریار

عقابی گرفته‌ست روز شکار

چنین گفت کاو را بکوبید پشت

که با مهتر خود چرا شد درشت

بیاویز پایش ز دار بلند

بدان تا بدو بازگردد گزند

که از کهتران نیز در کارزار

فزونی نجویند با شهریار

دگر نامداری ز کارآگهان

چنین گفت کای شهریار جهان

به شبگیر برزین بشد با سپاه

ستاره‌شناسی بیامد ز راه

چنین گفت کای مرد گردن‌فراز

چنین لشکری گشن وزین گونه ساز

چو برگاشت او پشت بر شهریار

نبیند کس او را بدین روزگار

به‌توقیع گفت آنک گردان سپهر

گشاده‌ست با رای او چهر و مهر

به برزین سالار و گنج و سپاه

نگردد تباه اختر هور و ماه

دگر موبدی گفت کز شهریار

چنین بود پیمان به یک روزگار

که مردی گزینند فرخ نژاد

که در پادشاهی بگردد به‌داد

رساند بدین بارگاه آگهی

ز بسیار و اندک بدی گر بهی

گشسب سرافراز مردی‌ست پیر

سزد گر بود داد را دستگیر

چنین داد پاسخ که او را ز آز

کمر بر میان است دور از نیاز

کسی را گزینید کز رنج خویش

به‌پرهیز و باشدش گنج خویش

جهاندیده مردی درشت و درست

که او رای درویش سازد نخست

یکی گفت سالار خوالیگران

همی‌نالد از شاه وز مهتران

که آن چیز کاو خود کند آرزوی

سپارد همه کاسه بر چار سوی

نبوید نیازد بدو نیز دست

بلرزد دل مرد خسرو‌پرست

چنین داد پاسخ که از بیش خورد

مگر آرزو بازگردد به دَرد

دگر گفت هرکس نکوهش کند

شهنشاه را چون پژوهش کند

که بی‌لشکر گشن بیرون شود

دل دوستداران پر از خون شود

مگر دشمنی بد سگالد بدوی

بیاید به چاره بنالد بدوی

چنین داد پاسخ که داد و خرد

تن پادشا را همی‌پرورد

اگر دادگر چند بی‌کس بود

ورا پاسبان راستی بس بود

دگر گفت کای با خرد گشته جفت

به میدان خراسان سالار گفت

که گرزاسب را بازکرد او ز کار

چه گفت اندرین کار او شهریار

چنین داد پاسخ که فرمان ما

نورزید و بنهفت پیمان ما

بفرمودمش تا به ارزانیان

گشاید در گنج سود و زیان

کسی کودهش کاست باشد به کار

بپوشد همه فره شهریار

دگر گفت با هرکسی پادشا

بزرگ است و بخشنده و پارسا

پرستار دیرینه مهرک چه کرد

که روزیش اندک شد و روی‌زرد

چنین داد پاسخ که او شد درشت

بران کردهٔ خویش بنهاد پشت

بیامد به درگاه و بنشست مست

همیشه جز از می‌ ندارد به دست

ز کارآگهان موبدی گفت شاه

چو راند سوی جنگ قیصر سپاه

نخواهد جز ایرانیان را به جنگ

جهان شد به ایران بر از روم تنگ

چنین داد پاسخ که آن دشمنی

به طبع است و پرخاش آهرمنی

دگر باره پرسید موبد که شاه

ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه

کدامست وچون بایدت مرد جنگ‌؟

ز مردان شیرافگن تیز چنگ‌؟

چنین داد پاسخ که جنگی سوار

نباید که سیر آید از کارزار

همان بزمش آید همان رزمگاه

به رخشنده روز و شبان سیاه

نگردد بهنگام نیروش کم

ز بسیار و اندک نباشد دژم

دگر گفت کای شاه نوشین‌روان

همیشه بزی شاد و روشن‌روان

بدر بر یکی مرد بد از نسا

پرستنده و کاردار بسا

درم ماند بر وی سیصد هزار

به دیوان چو کردند با او شمار

بنالد همی کاین درم خورده شد

بر او مهتر و کهتر آزرده شد

چو آگاه شد زان سخن شهریار

که موبد درم خواست از کاردار

چنین گفت کز خورده منمای رنج

ببخشید چیزی مر او را ز گنج

دگر گفت جنگی‌سواری بخَست

بدان خستگی دیر ماند و برست

به پیش صف رومیان حمله برد

بمرد او وزو کودکان ماند خُرد

چه فرمان دهد شهریار جهان‌؟

ز کار چنان خرد کودک نوان‌؟

بفرمود کان کودکان‌را چهار

ز گنج درم داد باید هزار

هرآنکس که شد کشته در کارزار

کزو خرد کودک بود یادگار

چو نامش ز دفتر بخواند دبیر

برد پیش کودک درم ناگزیر

چنین هم به سال اندرون چار بار

مبادا که باشد ازین کار خوار

دگر گفت انوشه بدی سال و ماه

به مرو اندرون پهلوان سپاه

فراوان درم گرد کرد و بخورد

پراگنده گشتند زان مرز مرد

چنین داد پاسخ که آن خواسته

که از شهر مردم کند کاسته

چرا باید از خون درویش گنج

که او شاد باشد تن و جان به رنج

ازان کس که بستد بدو باز‌ده

ازان پس به مرو اندر آواز ده

بفرمای داری زدن بر درش

به بیداری کشور و لشکرش

ستمکاره را زنده بر دار کن

دو پایش زبر‌، سر نگونسار کن

بدان تا کس از پهلوانان ما

نپیچد دل و جان ز پیمان ما

دگر گفت کای شاه یزدان‌پرست

بدر بر بسی مردم زیردست

همی‌داد او را ستایش کنند

جهان‌آفرین را نیایش کنند

چنین داد پاسخ که یزدان سپاس

که از ما کسی نیست اندر هراس

فزون کرد باید بدیشان نگاه

اگر با گناهند و گر بی‌گناه

دگر گفت کای شاه با فر و هوش

جهان شد پُر آواز خنیا و نوش

توانگر و گر مردم زیردست

شب آید شود پر ز آوای مست

چنین داد پاسخ که اندر جهان

به ما شاد بادا کهان و مهان

دگر گفت کای شاه برترمنش

همی زشتگویت کند سرزنش

که چندین گزافه ببخشید گنج

ز گرد آوریدن ندیده‌ست رنج

چنین داد پاسخ که آن خواسته

کزو گنج ما باشد آراسته

اگر بازگیریم ز ارزانیان

همه سود فرجام گردد زیان

دگر گفت کای شهریار بلند

که هرگز مبادا به جانت گزند

جهودان و ترسا تو را دشمنند

دو رویند و با کیش آهرمنند

چنین داد پاسخ که شاه سترگ

ابی زینهاری نباشد بزرگ

دگر گفت کای نامور شهریار

ز گنج تو افزون ز سیصد هزار

درم داده‌ای مرد درویش را

بسی پروریده تن خویش را

چنین گفت کاین هم به فرمان ماست

به ارزانیان چیز‌بخشی رواست

دگر گفت کای شاه نادیده رنج

ز بخشش فراوان تهی ماند گنج

چنین داد پاسخ که دست فراخ

همی مرد را نو کند یال و شاخ

جهاندار چون گشت یزدان‌پرست

نیازد به‌بد در جهان نیز دست

جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی

مرا آز و زفتی نبد آرزوی

چنین گفت موبد که ای شهریار

فراخان سالار سیصد هزار

درم بستد از بلخ‌ِ بامی به‌رنج

سپرده نهادند یکسر به گنج

چنین داد پاسخ که ما را درم

نباید که باشد کسی زو دژم

که رنج آید از بیشی گنج ما

نه چونین بود داد از پادشا

از آنکس که بستد بدو هم دهید

ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید

که درد دل مردم زیردست

نخواهد جهاندار یزدان‌پرست

پی کاخ آباد را بر کنید

به گل بام او را توانگر کنید

شود کاخ ویران تو را  هرچ بود

بماند پس از مرگ نفرین و دود

ز دیوان ما نام او بسترید

بدر بر چنو را به‌کس مشمرید

دگر گفت کای شاه فرخ نژاد

بسی‌گیری از جم و کاوس یاد

بدان گفت تا از پس مرگ من

نگردد نهان افسر و ترگ من

دگر گفت کز بهمن سرفراز

چرا شاه ایران بپوشید راز‌؟

چنین داد پاسخ که او را خرد

بپیچد همی وز هوا برخورد

یکی گفت کای شاه کهتر نواز

چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز

چنین داد پاسخ که با بخردان

همانم همان نیز با موبدان

چو آواز آهرمن آید به گوش

نماند به دل رای و با مغز هوش

بپرسید موبد ز شاه زمین

سخن راند از پادشاهی و دین

که بی‌دین جهان به که بی‌پادشا

خردمند باشد برین بر گوا

چنین داد پاسخ که گفتم همین

شنید این سخن مردم پاک‌دین

جهاندار بی‌دین جهان را ندید

مگر هر کسی دین دیگر گزید

یکی بت‌پرست و یکی پاک‌دین

یکی گفت نفرین به از آفرین

ز گفتار ویران نگردد جهان

بگو آنچ رایت بود در نهان

هرآنگه که شد تخت بی‌پادشا

خردمندی و دین نیارد بها

یکی گفت کای شاه خرم نهان

سخن راندی چند پیش مهان

یکی آنکه گفتی زمانه منم

بد و نیک او را بهانه منم

کسی کاو کند آفرین بر جهان

به ما بازگردد درودش نهان

چنین داد پاسخ که آری رواست

که تاج زمانه سر پادشاست

جهان را چنین شهریاران سرند

ازیرا چنین بر سران افسرند